<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته های پشت شیشه</title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 13 Nov 2009 14:46:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دیوار نویسی </title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://pabdali.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تهران ۸۸&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;دیوار نویسی - پونه ابدالی&quot; hspace=0 src=&quot;http://1.bp.blogspot.com/_UBq4iwnpMGE/Sv1wH8PKz3I/AAAAAAAAAIo/txZj1ceQBY0/s320/1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; بقیه عکس ها در &lt;A href=&quot;http://www.pabdali.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;دیوار نویسی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 14:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ضد روزمره گی -1</title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.pabdali.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;ضد روزمره گی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 19:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوتاه یک - جاده</title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;زن به جاده چشم دوخته بود. مرد سیگاری آتش زد و پنجره ماشین را پایین کشید و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- مثه زلزله بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن فرمان را سفت گرفته بود و چشم از جاده برنمی داشت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- زلزله دیگه دروغ و راست نداره.همونیه که هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد پکی به سیگارش زد و گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- آره، حداقل زمان داره، تموم می شه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن به بیشه زار کنار دستش نگاهی انداخت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- خوشحالم از اینکه بچه ندارم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرد نگاهش را دوخت به نیم رخ زن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- ناراحتم از اینکه بزرگ شدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زن نگاهش نکرد، خیره شد به جاده:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;- بی فردا زندگی کردن سخته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ ن :وب سایت  &lt;A href=&quot;http://www.blogfa.com/Desktop/www.nevisande.net&quot; target=_blank&gt;نوشته های پشت شیشه&lt;/A&gt; هم به روز شد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 09:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بگذارید کتاب هایمان چاپ شود لطفا!</title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نامه نگاری &lt;A href=&quot;http://www.pouriaalami.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;پوریا عالمی&lt;/A&gt; با آقای وزیر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;آقاي وزير، يک نفر داشت خميازه مي کشيد يک نفر ديگر گفت «حالا که دهانت باز است احمدآقا رو هم صدا کن،» حالا که من اين نامه را براي حل شدن مشکل مجوز انتشار کتاب «فال قهوه» / انتشارات روزنه / تاريخ انتشار 1388 نوشتم، و با شما وزير محترم فرهنگ و ارشاد، آشنايي به هم زده ام و کلي با هم از اول اين نامه تا آخرش درد دل فرهنگي کرده ايم و خنديده ايم و گريه کرده ايم. مي خواهم بگويم اگر هنوز گزارش کتاب هاي لغو مجوزي اين سال ها را روي ميزتان نگذاشته اند، بخواهيد تا فردا آن را برايتان بياورند و يک نگاهي بهش بيندازيد. راستش خيلي کتاب ها و خيلي نويسنده ها، مثل مردم اين سرزمين، هنوز به فردا اميد دارند و منتظر يک گشايش ساده اند.&quot; target=_blank&gt;روزنامه اعتماد&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقاي وزير، يک نفر داشت خميازه مي کشيد يک نفر ديگر گفت «حالا که دهانت باز است احمدآقا رو هم صدا کن،» حالا که من اين نامه را براي حل شدن مشکل مجوز انتشار کتاب «فال قهوه» / انتشارات روزنه / تاريخ انتشار 1388 نوشتم، و با شما وزير محترم فرهنگ و ارشاد، آشنايي به هم زده ام و کلي با هم از اول اين نامه تا آخرش درد دل فرهنگي کرده ايم و خنديده ايم و گريه کرده ايم. مي خواهم بگويم اگر هنوز گزارش کتاب هاي لغو مجوزي اين سال ها را روي ميزتان نگذاشته اند، بخواهيد تا فردا آن را برايتان بياورند و يک نگاهي بهش بيندازيد. راستش خيلي کتاب ها و خيلي نويسنده ها، مثل مردم اين سرزمين، هنوز به فردا اميد دارند و منتظر يک گشايش ساده اند.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 09:05:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به روز شدن</title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.pabdali.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;فتوبلاگ&lt;/A&gt; به روز است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیشنهاد فیلم برای آخر هفته: -صداها- از -فرزاد موتمن-&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 16:05:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رزا منتظمی درگذشت</title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/_UBq4iwnpMGE/SuNDd-rv1rI/AAAAAAAAAII/ErqG3MZqNTU/s320/1.jpg&quot; border=0&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شوق آشپزی های گاه به گاه&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جای لک انگشت های زعفرانی روی «شله زرد برای هشت نفر»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کیک های «اسفنجی» و «یک تخم مرغی» عصرانه های تابستان&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طعم جدید غذاهای «فرنگی» با «سس بارنز و رمولاد»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدنبال « تخم مرغ زن دستی و قالب برای برش بیسکویت»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طعم « نمک و فلفل» به مقدار کافی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یادش گرامی دوست کنج نشین تمام آشپزخانه ها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B2%D8%A7_%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D9%85%DB%8C&quot; target=_blank&gt;رزا منتظمی&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 18:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کشف خودآزاری جدید از جنس دیدن شمس العماره یا به ما بینندگان کمی احترام بگذارید آقای کارگردان</title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;هرشب که به تماشای شمس العماره می نشینم، انگار بیماری که از درد کشیدنش لذت ببرد،خودآزاری جدیدی را در درونم کشف می کنم. نمی دانم از ضعف شخصیت پردازی ها اینقدر سرخوشم یا از تکرار طنزهای خشک و بی مقدارش. نمی دانم از دختری تعجب می کنم که علی رغم خارج از کشور بودنش و درس خواندش آنور آب آنطور دست پاچه و بی تجربه با مردان جدید و خواستگارانش برخورد می کند(انگار برای اولین بار است که در زندگیش مرد دیده) یا صرفا از این تعجب کنم که دختری مثلا با آن کمالات چطور تمام این چندین و چند قسمت سریال کاری و فکری و برنامه ایی جز عملی کردن وصیت نامه ی پدرش که همان شوهر کردنش است ندارد و اصرار پشت اصرار که حتما حکمتی پشت این وصیت نامه است که بعد از اجرا کردنش پدیدار می شود. دختری که مدت ها تنها زندگی کرده و با مریض شدن عمه اش (در یکی از قسمت ها) فکر می کند اگر آقا بهروز قصه نبود نمی توانست آنرا به مریضخانه ببرد. بهروزی که حالا با آن شکل و شمایل مردهای فیلم فارسی وارش یکباره قهرمان داستان می شود و تکه های نیم بند لاتی می اندازد و ازاعتماد به رفیق می گوید و چوب رفیق بازی هایش را می خورد و حالا هم اصرار دارد نه یک بار که چند بار به لیلا خانم داستان بگوید که بهتر است چشم از مال و منال دنیا بکند و آدم های دورش را بهتر ببیند( که لابد منظور از آدم های دور و برش خودش است)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا نمی دانم چرا دایی هرمز دنیا دیده ی اهل خلوت دل و کتاب خوان با آن ژست های روشنفکری اش  چطور باید اینقدر ناپخته و نادرست قضیه گم شدن وصیت نامه و سند خانه را در مقابل خانواده بهروز مطرح کند و چرا اینجا جمیع نویسندگان سریال می خواهند به ما حقنه کنند که این برخورد و برخورد عمه خانم و لیلا درست است و ما که حالا فکر می کنیم اگر کسی با ما همچین برخوردی می کرد قطعا چند مدتی از شدت عصبانیت چشم نداشتیم ریخت و قیافه آن خانواده را ببینیم چطور باید باورمان بشود که خانواده بهروز در عرض چند سکانس به یکباره از این رو به آن رو می شوند و انگار آب از آب تکان نخورده، با خنده و شادی از هم جدا می شوند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمه خانم عزیز هم که مرتب باید به من دختر مجردی که نشسته ام توی خانه و این خودآزاری جدید را کشف می کنم بگوید که بهتر است دخترها اینطور با پسرها آشنا بشوند(یعنی توی خانه تحت عنوان خواستگار زیر نظر عمو و عمه) نه اینکه در خیابان و مهمانی، از همین الان آب پاکی را روی دست این عمه خانم و همه ی عمه خانم های دیگر( و کل عمه خانم های نویسنده) بریزم که از غافله عقبید که هیچ، حتی جرات هم ندارید نیم نگاهی به تجربه این چند دهه ی آشنایی پسرها و دخترها بیندازید و هنوز در فکر پوسیده و کهنه خود مانده اید که تنها و تنها آشنا شدن ها در خیابان هست و مهمانی و لاغیر... تازه اینهم نصحیت به دختری است که باز مکررا اصرار می کنم بگویم مدتها خارج از ایران درس می خوانده. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا این دختر درس خوانده ی تجربه دیده ی آنور آب ها که قطعا بر اساس تجربه خودم و خیلی ها باید زندگی مستقل را تجربه کرده باشد،کسی که مادرش را زود از دست داده و پدرش را تازگی ها، منتظر بهروز فیلمفارسی قصه است و تمام خواستگاران را یکی پس از دیگری پس می زند تا ببیند به چه کسی می تواند واقعا « تکیه کند» . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بهتر نیست کمی از این کلیشه ی تکیه کردن به مردها بیرون بیاییم؟ بهتر نیست مردها را نه مثل یک «مخده» که تا تقی به توقی می خورد می خواهیم بهشان تکیه کنیم بلکه بعنوان یک  انسان فارق از جنسیت ارزیابی کنیم ؟ نمی دانم تا کی و کجا باید این فکرهای کهنه و پوسیده را همراه با خود و همراه با  نویسندگان سریال و کارگردان های عزیز دنبال بکشیم. بس است به خدا! ما هم مثل همه ی جوامع دیگر نمی گویم در همه چیز اما باور کنید در خیلی چیزها پیشرفت کرده ایم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از حق نگذرم، اگر چیز دندانگیری در این سریال باشد به حق بازی های ستودنی «مرجانه گلچین » و «رویا تیموریان» است که دیدن سریال را تحمل پذیر می کند. من که به شخصه از دیالوگ های سطحی و کم مایه ایی که بین شریفه و لیلا و یا حتی بین لیلا و خواستگارانش رد و بدل می شود به شدت گریزانم و گاهی کانال را عوض می کنم تا این روایت های خنک و بی مزه زودتر تمام شود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من حتی بازی شکور را هم دوست دارم، آن بلاهت و معصومیت و آن طنز دلنشینش خیلی خوب به دل می نشیند و درست از آب در آمده. اما در مقابل بازی دریا را نه، دریا نه خوش صحبت است نه خوش چهره نه خوش هیکل و نه هیچ یک از المان های درست هنرپیشه شدن را دارد. حالا حکمت چیست که باید اینجا با آن صدای تند و تیزش که سر آدم را می برد بازی کند لابد آنهم جزیی از حکمت وصیت نامه ی پدر لیلاست که  با آقای شریفی نیا قرارداد بسته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; « شمس العماره» به لحاظ شخصیت پردازی ضعیف است هرچند سعی در این دارد تا قضاوتی در مورد تک تک آدم ها نداشته باشد و آدم ها را به نوعی خاکستری به ما معرفی کند اما با اینکه در این کار موفق بوده نتوانسته به درستی از پیشینه آدم هایش استفاده کند و به شخصیت ها عمق بدهد، شخصیت ها بجز معدودی ( مثل مرجانه گلچین و فرهاد آییش و رویا تیموریان) بقیه در حدی غیر قابل باور به نظر می آیند، نپخته اند و آدم را به عنوان یک بیننده در موقعیت های حساس دچار گیجی و گنگی می کنند و به شدت بیننده را عصبانی می کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من و همه ی آنهایی که دست برقضا «شمس العماره» را دیده اند می دانند که ته تهش حکمت نابی در وصیت نامه ی پدر لیلا نیست که از الان هم می شود حدس زد چه خواهد بود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« شمس العماره» سریال بدی است بلحاظ «قصه و فرم روایت» و سریال خوبی است بخاطر تکه های نابش در بازی هایی که قبل تر گفتم و البته در «طراحی صحنه و لباسش».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 23:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-115.aspx</link>
<description>بی حوصله می نشینم روی مبل و روزنامه ها را ورق می زنم. دنبال چیز دندان گیری نیستم البته. باز افسردگی باب شد و هنرمندان گرفتارش. باز همه می نویسند نمی توانیم بنویسیم و نمی توانیم کار کنیم.نمی توانیم بسازیم و نمی توانیم بنوازیم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته می شوم از این همه ادا و اطوار بی خودکی. نه خنده ام از طنز می گیرد نه گریه ام از مرثیه. فقط حوصله سررفته دنبال چیز جدیدی می گردم. اگر این روزها بنویسی لابد هنرمند نیستی.چون هنرمند آن کسی است که بعد از اینهمه مصیبت، گرفتار افسردگی شود. اگر فکر چاپ کتابت باشی و دنبال  نوشتن داستانی که بتواند چند دقیقه ایی ذهن خواننده را از اینهمه فکر دور کند لابد متهم می شوی.اگر از این روزها داستان بنویسی کسی حوصله خواندنش را ندارد. پس کی وچطور می شود نوشت؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شانه بالا می اندازم چون به طور کلی اعتقادی به &lt;STRONG&gt;کار نکردن&lt;/STRONG&gt; ندارم.تحت هرشرایطی هم نوشته ام. خوب یا بد. می جنگم با این فکر پلشت افسردگی. کارم شده است جنگ با این فضای سرد مسموم. کارم شده است زورآزمایی با این تلخی و رخوت و این تابستان شوم.کم هم اگر آوردم، نمی نشینم در کنج خانه و سیگار دود نمی کنم. می زنم بیرون. ورزش می کنم. پارک می روم.سینما می روم. سیاه بازی تماشا می کنم. نمی گذارم افسردگی سیاهم کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر چیزی ناراحتم کند، همین صداهای کشدار و رخوتناک، همین غرغر های هرروزه، همین چه کنم چه کنم های واهیست. اگر از چیزی می گریزم، از این فکرهای تکراری اندوهبار است. غصه ام می گیرد بخاطر این روزهایی که دارد اینطور پرت می شود میان خاطره هایمان.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ناراحتم امروز، غصه دارم امروز، خسته ام امروز. از تکرار مکررات دیگر حالم دارد بهم می خورد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 08:09:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=115</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-115.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فصل وحشت</title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-114.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2009 11:44:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=114</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-114.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان کوتاه</title>
<link>http://nevisande2.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;موژگ، کشوری زیر پونز نقشه ی جغرافیا&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ادامه در &lt;A href=&quot;http://roozna.com/2009/8/4/EtemaadMelli/985/Page/23/Index.htm&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 06:08:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=nevisande2&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>nevisande2</dc:creator>
<guid>http://nevisande2.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
