تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه - خدا سال هاست که...
خدایا، هستی؟ نیستی؟ بوده ایی اصلا؟ تصوری؟ ایمانی؟ یقینی؟ شکی؟

خدایا، اشک هایمان را می بینی؟خدایا، اشک می ریزی؟ دود خورده ایی؟ صدای تیر را می شنوی؟ صدای فریاد را می شنوی؟

 خدایا، بوی خون را می شنوی؟ دست های خونی ما را دیده ایی؟ زخم های دلمان را چه؟ زخم های پا و دست و صورتمان را چه؟ 

خدایا، خوابی؟ بیداری؟ گفته بودی بخوان، گفته بودی همت کن، گفته بودی صدا کن، گفته بودی به هرطرف که رو کنم تو هستی، گفته بودی از رگ گردن نزدیک تری، گفته بودی از تو حرکت... خدایا، می شنوی؟ می شنوی؟ می شنوی؟

ما بدون گاز اشک آور هم، گریسته اییم این روزها. ما فریاد الله اکبر سرداده ایم این روزها. ما خون خواه هموطنانمان شده ایم این روزها، خدایا، می شنوی، اینکه هرشب، بیشتر از شب های گذشته، با گفتن اسمت، شهر به لرزه در می آید، می شنوی؟ صدای ما را می شنوی؟ 

« از درد به خود می پیچید، دعایش دستش بود که دولا دولا آمد توی حیاط همان خانه ایی که ما را پناه داده بود، زخم هایش را بستیم، می پیچید از درد، دعایش از دستش نمی افتاد، زخمی بود، کبود بود، خونین بود. بهش آب دادیم، خرما دادیم، سرش را نوازش کردیم. کمی که نشست، حالش که جا آمد، بلند شد، گفتیم نرو، تنها می مانی، کشته می شوی. گفت : تنها نیستم، خدا را دارم. اگر هم کشته شدم، فدای یک تار موی شما.»

خدایا ، می شنوی؟

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:40 توسط پونه ابدالی |