تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه - انگار که خوابیم، کابوس می بینیم
باند و بتادین را از داروخانه می خرم. خرما و آب از فروشگاه. کیفم را خالی می کنم. قلم و دفتر و کارت شناساییم را می گذارم روی میز خاک گرفته ام. باند و گازاستریل و بتادین را می گذارم توی کیفم،بغضم را می خورم و به پدرم زنگ می زنم، می گوید:نرو. می گویم : تا کی؟ سکوت می کند، دیگر چیزی نمی گوید، خیالم راحت می شود، مطمئن می شوم.

تلفن ها تا وصل می شود، همه با هم صحبت می کنیم.همین که کنار هم هستیم باز خوب است.دلگرمیم.ترسمان می ریزد.تصمیممان قطعی می شود.

 قرارها را دوباره و صد باره با هم چک می کنیم.راه های در رو را بررسی می کنیم، چند جا را نشان می گذاریم برای پنهان شدن.قول می دهیم هیجانی نشویم، ماجراجویی نکنیم. قول می دهیم و راه می افتیم.

 

 مادر بدرقه می کند، دعا می خواند. توی دلم می گویم : حلالم کن به یک لبخند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:37 توسط پونه ابدالی |