تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه

کم حوصله ام، انگار فقط این روزها را می گذرانم. نه نای حرف دارم و نه حوصله بحث. گرم است و از خانه بیرون نمی روم، زیاد می خوابم و زیاد می نویسم. تنها امیدم به شنبه هاست، به همان سه ساعتی که دور میز می نشینیم و داستان می خوانیم، به نگاه علی که امیدوار کننده است، به تلاش های استاد که می خواهد از رخوت بیرونمان بیاورد، به نقدهای آرش، خنده های مینو، حرف های مرجان .

کم حوصله ام و گرما بیشتر از هرسال اذیتم می کند، به نظرم همه چیز بی نهایت مسخره است. بغض هرروزه ام با دینگ دینگ اخبار ساعت 5 بی بی سی می ترکد، به قبرها نگاه می کنم، به مادرها، به زجه ها، به مفقودی ها فکر می کنم به چیزی به اسم « شانس » و یا « بد شانسی». به پشت سرم که نگاه می کنم، همه چیز به طور هولناکی بهم ریخته، همه ی رویاها، همه ی آرزوها، همه ی باورها و ایمان ها و شک ها و یقین ها. به جلو که نگاه می کنم از تلاش رقت بار خودم برای خوب زیستن و درست اندیشیدن و درست عمل کردن حالم بهم می خورد. آره! حالم دارد از همه چیز بهم میخورد. چیزی نمی توانم بخوانم. همه چیز به نظرم تهی و بی نهایت مضحک است، نمی توانم نقد کنم، دوست ندارم چیز جدیدی ببینم یا بخوانم، دوست ندارم از خانه بیرون بروم، حتی پرده ها را کنار نمی زنم. بامبوهای دوست داشتنیم، حالا پژمرده اند، قربان صدقه اشان می روم، برایشان آهنگ می گذارم، جایشان را عوض می کنم اما برعکس همیشه می دانم که بی فایده است، احمقانه است بگو. بامبوها را از اتاقم بیرون می برم، اتاق را تمیز می کنم، وسائل را جابه جا می کنم. رمان بیچاره ام را، از این گوشه به آن گوشه می اندازم، چقدر آرزو داشتم روزی رمان بنویسم، تمام این سالها که تلاش می کردم تا داستان نویس بشوم، دوست داشتم یک روز رمانی بنویسم،یک داستان بلند، اما حالا، حتی نمی توانم چاپش کنم.

نمی دانم چه چیز درست است و چه چیز نادرست، نمی دانم چه کار باید بکنم که بعد پشیمان نشوم، چه باید بکنم که درست باشد، چه باید بکنم که بی منطق نباشد، چه باید بکنم که اینطور منفعل و بی آرزو نباشم. چه باید بکنم که درکنار بقیه باشم، چه باید بکنم ؟ به چه کسی و چه چیزی پناه ببرم؟ به ریسمانی چه کسی چنگ بیاندازم؟ چه باید بکنم؟ چه باید بکنم؟ 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 19:26 توسط پونه |

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

بروسالیان انجمن شد هزار

نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی،آشکارا گزند

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:19 توسط پونه |

چه آسان

تحلیل می روی!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:5 توسط پونه |

ما دیگر آن نظاره گران خاموش نخواهیم بود

اندیشه ها  و قلم هایمان

خواب از چشمان شما خواهند ربود.

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:55 توسط پونه |

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 13:45 توسط پونه |

 " رمان اولم" از دهان پرینتر زاییده شد...
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 9:46 توسط پونه |

توی ترافیک بودم، ماشین کناری راهنما زد و خواست از جلوی من رد بشه و بره اونطرف خیابون. ایستادم یعنی که بهش راه دادم.بعد که سر ماشین حسابی متمایل شد درست جلوی ماشینم فکر کردم الان خوبه که پامو بزارم روی گاز و یک ویراژ حسابی بدم جلوش. بعدش حتما یارو عصبانی می شد و داد و فریاد راه می انداخت.اونوقت منهم ماشین را نگه می داشتم و پیاده می شدم و شروع می کردم به فحش دادن. بعد حتما طرف هم پیاده می شد و یک دل سیر همدیگر را به باد فحش و ناسزا می گرفتیم و قطعا چون من زن بودم یارو روم دست بلند نمی کرد و یقه ام را نمی گرفت، اما من  می رفتم توی شکمش و یقیه اش را می گرفتم.بعدش هرچی دلم می خواست که توی این مدت به بعضی ها بگم بهش می گفتم و خلاص.

توی همین فکر ها بودم که  راننده اون ماشینه برام دستی تکون داد یعنی مرسی که راه دادی و رفت.

دارم کم کم از خودم می ترسم.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 10:3 توسط پونه |

فرزندم رجب

این کتاب "پیانو در کافه" را که باز می کنم

از داخلش صدای میدان مین و تیر هوایی می آید،ننه.

من دل این چیزها را ندارم،

بیا کتابت را ببر و پس بده پسرم.

قربان تو

مادر رجب*

*روزنامه اعتماد ملی - ص ۲۳ - ۹ تیر ۱۳۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:51 توسط پونه |

دراز می کشم روی تخت. به پهلو.چراغ ها خاموش است. کامیونی دارد در دور دست بار آهن خالی می کند. صدای سایش آهن ها و افتادنشان روی هم من را یاد صدای تیر می اندازد. تیراندازییی که همین هفته ی پیش از سعادت آباد صدایش به گوش می رسید.

چشم هایم را که می بندم خودم را در قد و قامت یک تک تیرانداز ماهرفرض می کنم، چیزی شبیه همان تک تیراندازی که در فیلم نجات سرباز رایان بود. همانی که تمرکز می کرد و دعا می خواند قبل از تیر زدن. خیلی دوست داشتم آن شخصیت را.حالا همانطورم. تک تیراندازی دقیق، فرز، باهوش. اما هرچه می کنم نمی توانم بزنم توی قلب یا گلو.

 جایی پناه گرفته ام، دعا هم نمی خوانم، دقیق می شوم توی همان چشمی ، نفسم را حبس می کنم، قطره های عرق را می بینم که روی پیشانیم نشسته  و بعد از لحظه ایی ، بنگ.

می زنم توی زانوتوی ران. شیطنتم گاهی گل می کند و دوست دارم کمی بالاتر از ران را هم نشانه بگیرم که یکهو چشم هایم را باز می کنم . به نفس نفس افتاده ام.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:23 توسط پونه |

 

«تفنگ بازی»

 

پسرک ها،

زیر آفتاب داغ تابستان،

با زیرشلواری های رنگ و رو رفته ،

پشت تیر بارهای خیالی نشسته اند

و به دخترکان ،

با آن دامن های گل گلی صورتیشان

شلیک می‌کنند.

 

اسباب بازی فروش ها،

تفنگ های پلاستیکی چینی و روسی را

می چینند پشت ویترین ها.

و با خواندن تیتر روزنامه‌ها لبخند می‌زنند

چه تجارت خوبی !

وقتی می بینند،

پسرکان با عجله،

سپر و تفنگ و کلاه می خرند،

و خواهرانشان را گروگان می گیرند.

 

 

 

دخترک ها اما،

زیر سایبان خلوتی،

گوشه ی حیاط نشسته اند.

وبا انگشت های نازک وکوچکشان،

مورچه های سرباز را،

له می کنند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:36 توسط پونه |

نشسته ام روبه روی پنجره، بی حرف و مات زده. همان پنجره ایی که شب ها، کنار تن بی رنگش، صدها صدا فریاد می شود، همان پنجره ایی که حالا، معجزه ایی شده است، پنهانی.

آن پنجره ی خاموشی که با آستری سفیدش، من را از جهانم، از آسمانم، از خیابانم، جدا می کرد حالا شب ها، به نعره ی من، می لرزد. به نعره ی من، به صدای من ، انگار اوست که دهان گشوده، که فریاد می کشد.

از نفس که می افتم، حنجره ام که زخمی می شود، بغضم که می ترکد، توی تاریکی خانه، راه می افتم و می روم توی ایوان، طنین صدای تو را، از دور می شنوم، که هرشب، بلندتر از دیشب است و فریادت، ای نازنین، زخمی تر . توی ایوان می ایستم، شمع را روشن می کنم و به صدای تو گوش می دهم که چطور، آسمان تهران را به نعره ات می لرزانی و می بینم، که چطور،گنبد کبود تهران، در گرماگرم این روزهای تابستانی، برای تو، سرخ می شود، اشک می ریزد.

نشسته ام روبه روی پنجره، تو می گویی تابستان گرم است و طولانی، می گویی روزها کش داراست و تنبل، می گویی آن نهال کوچک و تردی که در بهار کاشتی، در تابستان رشد خواهد کرد، می گویی تابستان هم تمام خواهد شد.

چیزی نمی گویم، خسته ام، این اشک های لعنتی، این بغض مدام، این کابوس خون و فریاد،این خشم فروخورده و این تحقیر، از یادم نمی رود.  

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:24 توسط پونه |

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هرلحظه در او، بیم فروریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند.

فروغ

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:37 توسط پونه |

آنکه چفیه خونین تو را شست من بودم

آنکه فریاد می کشید و تازیانه می زد تو بودی

آنکه زخم تو را مرهم گذاشت من بودم

آنکه پرده دری کرد و کودک می زد تو بودی

آنکه ترا پناه داد در حیاط خانه اش من بودم

آنکه ناسزا گفت و اسلحه کشید تو بودی

آنکه فریادش همه سکوت بود من بودم

آنکه حرمت مسجد شکست تو بودی

آنکه کمرش تا شد و روی زمین افتاد من بودم

آنکه چشم بست و گلوله کشید تو بودی

آنکه چشم به چشم تو دوخته بود من بودم

آنکه خون از دهانش می جوشید من بودم

آنکه ناله ی  پدرش عرش را لرزاند، من بودم.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 17:16 توسط پونه |