تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه
خدایا، هستی؟ نیستی؟ بوده ایی اصلا؟ تصوری؟ ایمانی؟ یقینی؟ شکی؟

خدایا، اشک هایمان را می بینی؟خدایا، اشک می ریزی؟ دود خورده ایی؟ صدای تیر را می شنوی؟ صدای فریاد را می شنوی؟

 خدایا، بوی خون را می شنوی؟ دست های خونی ما را دیده ایی؟ زخم های دلمان را چه؟ زخم های پا و دست و صورتمان را چه؟ 

خدایا، خوابی؟ بیداری؟ گفته بودی بخوان، گفته بودی همت کن، گفته بودی صدا کن، گفته بودی به هرطرف که رو کنم تو هستی، گفته بودی از رگ گردن نزدیک تری، گفته بودی از تو حرکت... خدایا، می شنوی؟ می شنوی؟ می شنوی؟

ما بدون گاز اشک آور هم، گریسته اییم این روزها. ما فریاد الله اکبر سرداده ایم این روزها. ما خون خواه هموطنانمان شده ایم این روزها، خدایا، می شنوی، اینکه هرشب، بیشتر از شب های گذشته، با گفتن اسمت، شهر به لرزه در می آید، می شنوی؟ صدای ما را می شنوی؟ 

« از درد به خود می پیچید، دعایش دستش بود که دولا دولا آمد توی حیاط همان خانه ایی که ما را پناه داده بود، زخم هایش را بستیم، می پیچید از درد، دعایش از دستش نمی افتاد، زخمی بود، کبود بود، خونین بود. بهش آب دادیم، خرما دادیم، سرش را نوازش کردیم. کمی که نشست، حالش که جا آمد، بلند شد، گفتیم نرو، تنها می مانی، کشته می شوی. گفت : تنها نیستم، خدا را دارم. اگر هم کشته شدم، فدای یک تار موی شما.»

خدایا ، می شنوی؟

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:40 توسط پونه |

با نگرانی به هم نگاه می کنیم.

جمعه ی دیگری بود امروز،

از جمعه ها می ترسم حالا،

بی فردا تا به حال زیسته ایی ؟

بی بهانه ایی برای خندیدن؟

بغض گلویم را می فشرد،

قرص دیازپام را روی زبانم می گذارم،

فردا چه خواهد شد؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:59 توسط پونه |

انگار کسی، ساعت دوازده شب جمعه، دور فیلم زندگیمان را گذاشت روی تند و دیگر قطعش نکرد. انگار همگی امان، یک شبه، پیرشدیم. 

تجربه این روزها، تجربه این راهپیمایی ها، این خبررسانی ها، این همدلی ها، تجربه ی فریاد الله اکبر روی بام، تجربه هرروز گریستن، تجربه ی دیدن شهر که انگار خاک مرده رویش پاشیده اند، تجربه ی کمی نیست بچه ها.

دیروز،با یک نوار مشکی، قلم سبزی را به انگشت هایم گره زدم. شانه به شانه ی تو هموطنم، که بغض داشتی، که آیه ی قران روی کاغذ نوشته بودی، که عکس هم دانشگاهی شهیدت را دستت گرفته بودی، دیروز کنار تو بودم، هموطنم، که با پای لرزان، که با دست لرزان، که ترس خورده و وامانده از آنچه دیده بودی، کنار من ایستاده بودی. دیروز دست های هم را گرفته بودیم ، نباید میانمان فاصله می افتاد، نباید تا بعد از تاریک شدن هوا می ماندیم در خیابان، که ترسیده بودیم این روزها از ضرب چماق. دیروز سکوتمان، معنی دار تر از هر سکوت دیگری، یکپارچه  فریاد بود.

از امروز اما، یک پارچه مشکی پوشیم. می خواهیم برویم حریم امن خدا. خانه ی خدا. که جای تعرض نیست. می خواهیم در سکوت خودمان، برای کشورمان، برای هموطنان شهیدمان، دعا بخوانیم. قران بخوانیم. ذکر بگوییم. نماز بخوانیم. سکوت کنیم. بغض کنیم. گریه کنیم.فکر کنیم.

****

چند نکته و پیشنهاد دارم( برای گردهمایی هایی بعدی) برای دوستانم که می دانم همگی اشان خسته اند و  ماراتن این هفته را خوش درخشیدند انصافا، و البته همه ی این نکات را خودتان مسلما می دانید:

1- در همایش هایی شرکت کنید که مطمئنید از طرف دوستان هردو کاندیدا تصویب شده و مطمئنید که جمعیت زیادی می آید. 

2- با دوستانتان قرار بگذارید، دو نفره یا سه نفره. راه های فرعی را بررسی کنید. محل های امن را نشان بگذارید.

3- با خودتان آب بیاورید، راه ها طولانی و هوا گرم است، آب و خرما یا کشمش برای کسانی که افت فشار دارند بسیار حیاتی است.

4- بازار شایعات داغ است، گوش به زنگ باشید.

5- باند مشکی اتان را روی باند سبز یا سفیدتان ببندید. حالا دیگر مشکی نماد همه ی ماست.

6- از مادرها و مادر بزرگ هایتان بخواهید که برای شما و دوستانتان و یا برای یک مجموعه بزرگتر لقمه درست کنند، لقمه ها را بین مردم و بخصوص آن هایی که سن بالاتر دارند پخش کنید. این کار هم می تواند نماد همبستگی باشد هم کمک (همانطور که در این چند روز البته مشاهده کردیم)

7- می توانیم شب ها همزمان با ساعت الله اکبر گفتنمان، شمع روشن کنیم. 

8- قبل از تاریک شدن هوا مکان تجمع را ترک کنید . ترا به خدا ماجراجویی نکنید که به قیمت خون شما خواهد بود

9- الان گفتن اینکه این تجمعات از طرف طرفداران کدام کاندیدای بخصوص صورت می گیرد فقط موجب دلخوری بقیه هموطنان می شود، الان همه ی گروه ها یکی هستند. دیگر تعصب نباید جایی داشته باشد.

10- وسائل کمک های اولیه در کیفتان مثل باند و بتادین و قرص مسکن برای درگیری های احتمالی بگذارید.

11- از دوستان پزشک خواهش می کنم الفبای کمک های اولیه را در وبلاگ هایشان برایمان توضیح دهند.

12- سعی کنید چند ساعتی را در روز یا حداقل یک ساعت را بدور از هیاهو، تجدید قوا کنید. با دوستانتان یا بدون آنها، سعی کنید بدور از رسانه ها و اخبار باشید . این را از آن جهت می گویم که ممکن است این راه طولانی شود و بعضی هایمان میانه ی راه از نفس بیافتیم. رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود.

13- از اونجایی که موبایل تقریبا به یک وسیله تزئینی تبدیل شده، کارت تلفن و سکه همراه داشته باشید.





+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 9:3 توسط پونه |

باند و بتادین را از داروخانه می خرم. خرما و آب از فروشگاه. کیفم را خالی می کنم. قلم و دفتر و کارت شناساییم را می گذارم روی میز خاک گرفته ام. باند و گازاستریل و بتادین را می گذارم توی کیفم،بغضم را می خورم و به پدرم زنگ می زنم، می گوید:نرو. می گویم : تا کی؟ سکوت می کند، دیگر چیزی نمی گوید، خیالم راحت می شود، مطمئن می شوم.

تلفن ها تا وصل می شود، همه با هم صحبت می کنیم.همین که کنار هم هستیم باز خوب است.دلگرمیم.ترسمان می ریزد.تصمیممان قطعی می شود.

 قرارها را دوباره و صد باره با هم چک می کنیم.راه های در رو را بررسی می کنیم، چند جا را نشان می گذاریم برای پنهان شدن.قول می دهیم هیجانی نشویم، ماجراجویی نکنیم. قول می دهیم و راه می افتیم.

 

 مادر بدرقه می کند، دعا می خواند. توی دلم می گویم : حلالم کن به یک لبخند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:37 توسط پونه |

حامد راست می گوید،حالا تهران قشنگ ما بوی خون می دهد. بوی گاز اشک آور. صبح ها بهت زده ایم و بغض کرده.شب ها فریاد می کشیم.

دیروز را خوش درخشیدیم. این را نمی شود کتمان کرد که خوشحال بودیم. که همه بودیم. زن و مرد و پیر و جوان. که شعارهایمان نه مرگ بود و نه ننگ . ما حقمان را می خواستیم و این را به بهترین شیوه ی ممکن ابراز کردیم. اما نتیجه چه شد؟ ریختند و کشتند. نه یک نفر نه دو نفر... ای خدا.

امروز در خانه مانده ام. معتقدم راهپیمایی ها باید مثل دیروز از طرف آقایان موسوی و کروبی اعلام بشود. که خودشان هم باشند. معتقدم باید هوشمندانه رفتار کرد نه احساس گرا. به بازی گرفته نشویم اینبار که داریم هزینه می دهیم. پایش هم ایستاده ایم تا به آخر.

به آریو نگاه می کنم. به نوجوانیش. به اول تابستانش که اینطور ... به برنامه های خودم نگاه می کنم. به رمان اولم که تمام شده و افتاده است گوشه ایی و می دانم با این وضع چاپ شدنش محال است اینجا. به لیست آرزوهایم نگاه می کنم و می دانم دیگر هیچ چیزی مثل هفته ی پیش این موقع نیست. که دیگر به حالت عادی برنخواهد گشت. که دیگر هیچ کدام ما آدم های جمعه نیستیم که نفس راحتی کشیدیم و خوشحال بودیم از حضور پرنشاطمان و از شب های تهران که تا به حال ندیده بودیم آنطور شادی بخودش ببیند.

حالا، انگار نه انگار، این تهران، این خیابان ها، همان خیابان های هفته ی پیش است که حتی طرفداران احمدی نژادش هم ، پا به پای ما آواز می خواندند و می خندیدند. هفته پیش همه کنار هم احترام داشتیم، همدیگر را دوست داشتیم. حالا شدیم دو گروه. که به جان هم انداختنمان انگار. به جان هم افتاده ایم.

ترسیدیم، بغض داریم، خشمگینیم،بیشتر از همه منتظریم، منتظر حمایت های بیشتر. منتظریم و هستیم. تا به امروز بودیم و از امروز به بعدش هم هستیم. پای حقمان ایستاده ایم و آنرا خواهیم گرفت.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 18:49 توسط پونه |

روزهای روشن

 خداحافظ.

 سرزمین من، خداحافظ.

 .... روزهای خوبت، بگو کجا رفت ؟

تو قصه ها رفت ؟یا از اینجا رفت ؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:5 توسط پونه |

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

من و تو

 

فتوبلاگ ثانیه ها به روز شد.

کلیپ من و تو

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:23 توسط پونه |

بازیم می دهند

این فکر های آشفته،

می نشینم،

می ترسم.

در خانه مانده ام

تمام بازی ها

مرا می ترساند.

اشک می ریزم،

ستاره ها پیدا نیستند،

ماه در شب گمشده،

من،

می ترسم.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:53 توسط پونه |

عکس های جدید از حامیان شیخ اصلاحات و احمدی نژاد :

ثانیه ها

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:42 توسط پونه |

سلام دوستان

تعداد عکس هایی که دارم می گیرم رفته بالا،فکر کردم یه وبلاگ جداگانه باز کنم واسه ی عکس ها.اگه دوست داشتین به آدرس زیرسری بزنید:

ثانیه ها

ممنون

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:12 توسط پونه |

حسابی از کار و زندگی افتاده ام این روزها. بیشتر دوست دارم دوربین را بردارم و بروم بیرون از مردم عکس بگیرم.شکر خدا حالا همه جو همبستگی پیدا کردند و کمتر پیش می آید کسی اعتراض کند به گرفتن عکسش. جوان ترها راغبترند، سربه سر آدم هم می گذارند گهگداری، آنقدر انرژی دارند و پرحرارتند که آدم بغضش می گیرد، بغضش می گیرد از اینکه دارند فریاد می زنند، بغضش می گیرد از اینکه گل سینه هایی با نوشته ی  تغییر به سینه زده اند از اینکه ربان های سبز به ماشین هایشان آویزان کرده اند.

توی خیابان راه می روم و به پوسترهای پاره و سرو ته شده ی اصلاح طلب هانگاه می کنم. از کنار ستادهای پلمپ شده می گذرم و گهگداری حرص  می خورم و زیر لبی چیزی می گویم تا حداقل دلم خنک شود.

 حس عجیب غریبی دارم این روزها،حسی که نمی توانم به زبانش بیاورم. حسی که آنی است، هیجانی است، عصبانی است، خوشحال است.

می ترسم از شنیدن خبرهای بد، هراس دارم از هفته ی بعد از بیست و دوم خرداد. گاهی سرخورده می شوم، گاهی شاد می شوم، بیشتر فکر می کنم، بیشتر می خوانم.

 از ناامیدی گریزانم، از توهم توطئه گریزانم، از این فکر که بازی خورده ام گریزانم، از فکری که می گوید همه چیز از پیش تعیین شده است گریزانم. نمی خواهم منفعل باشم نمی خواهم سکوت کنم نمی خواهم فقط تماشا کنم.

این شوق را دوست دارم، شعار تغییر را دوست دارم، دستبندهای سبز را دوست دارم، فریاد بلند دانشجویان را دوست دارم. ایران را دوست دارم دوست دارم.

می گذرد این روزها، شاید به خیر و شاید هم نه، دو هفته دیگر، خبری از این های وهوی نخواهد بود. یک ماه دیگر، کم کم شروع می کنیم به فراموشی. فرایند عجیبی است این فراموشی  بخصوص اگر اتفاقی که خواهد افتاد را دوست نداشته باشیم، ذهن پس می زند ناراحتی ها را.

یک ماه دیگر که نه، سه هفته دیگر، می توانیم شاد باشیم یا ناراحت. می توانیم امیدوار باشیم یا کلا ناامید. انتظار معجزه نداریم البته، انتظار تغییر و اصلاح چرا.

تغییر برای ایران - پونه ابدالی

*این عکسی را که می بینید، امروز ظهر در شهرک غرب گرفتم، دانش آموزانی که از امتحان برمی گشتند، نگاه ساده اشان را دوست داشتم و اینکه سعی می کردند جلوی دوربین جدی بایستند. همین شد که نوشتم این چند خط را.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 16:41 توسط پونه |

مادر برای پدر با صدای بلند روزنامه می خواند، پدر سرتکان می دهد و زیرلب غری می زند. روزنامه ها دست به دست می چرخد. بین من و دوستانم. بین من و برادرم. بین ما.

کانال های اخبار را جستجو می کنیم. دیگر مسلم است که باید باشیم امروز. که باید باشیم با هم. دیگر سکوت و خانه نشینی، روراست بگویم، احمقانه است. پای تلفن، در جمع های دوستانه، در کافه و کلاس و توی پارک و باشگاه حالا همه سریک چیز توافق می کنند:

باید باشیم این بار، نه کم ، که زیاد، با هم. با هر اندیشه ایی که داریم، چه کروبی چه موسوی، اینبار باید باشیم با هم ، دست به دست، دوش به دوش، نه پشت به هم، نه زیر سایه ی هم.

دیشب بعد از سخنرانی شیخ اصلاحات، این شعر آمد به یادم:

باز آن گوینده گفتن ساز کرد

وز زبان من حدیث آغاز کرد

هل زمانی تا شوم دمساز خویش

بشنوم با گوش خویش آواز خویش

تا ببینم اینکه گوید راز، کیست؟

از زبان من سخن پرداز کیست؟

این منم یارب چنین دستانسرا

یادگر کس می کند تلقین مرا؟

این منم یارب بدین گفتار نغز

یا که من چون پوستم گوینده، مغز؟

شوخ شیرین مشرب من، کیستی؟

ای سخنگو از لب من کیستی؟

قصه ایی مطلوب می گویی، بگو

نکته ایی مرغوب می گویی، بگو

زود باش کاین می پرمشعله

عارفان را جمله سوزد، مشغله

رهروان زین باده مستی ها کنند

خود پرستان، حق پرستی ها کنند.

« گنجینه اسرار – عمان سامانی»

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:22 توسط پونه |