دوستان عزیزم
می توانید اولین مجموعه داستان من را به اسم شاباجی خانم در نمایشگاه کتاب* بخرید.
کتاب اول مثل بچه ی اول است انگار، استرس دارد و درد، هول و ولایش هم بیشتر است، نفس عمیق اما اینجا کارگر نیست. شاید با یک دیازپام باز شود این عضلات لعنتی که با هرخبر و هر بی خبری سفت می شود می چسبد به جانم.
نگاه می کنم به تیتر روزنامه « تا نمایشگاه کتاب» . شانه بالا می اندازم. مجوز کتابم 22 فروردین آمده. طرح جلد روبه رویم هست. کتاب در نوبت چاپ...اگر برسد به این نمایشگاه لعنتی.
بلند می شوم، می نشینم. رمان اول هم دارد تمام می شود، هاج و واج مانده ام از این همه پوست کلفتی و سماجت.
راه می روم، پشت پنجره می ایستم. عجب هواییست این روزها. پنجره را باز می کنم. شاباجی خانم می آید و زیر گوشم می گوید:
یا این هفته یا هفته ی دیگر، چه توفیر دارد، بچه ات به دنیا می آید، دیر و زود دارد، سوخت و سوز اما نه. به موقعش می آید. دومی هم که توی راه است. دل دل نکن مادر...
اشک هایم سر می خورد روی گونه، پنجره را می بندم. می نشینم پشت میز، فصل یازده جلوی رویم باز است، نگاهش می کنم. دست هایم می سرد روی صفحه کلید، واژه ها سرریز می شود...
صادق هدایت