تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه

کتاب سروناز را باز نمی کنم. میزارمش روی میز. طرح جلد سفید و آبیش را دوست دارم. مهم این نیست که کجا دیدمش و کی. سر کلاس فلان استاد یا خونه ی اون یکی. راستش اینا کمترین اهمیتو داره. مهم اینه که، اون خنده ها و اون صدا، می آد حالا سراغم. شب ها و روزها، وقت و بی وقت. حالا مهم اینه که اون رنگارنگی لباس ها، اون هماهنگی خاصی که در پوشش بود، حالا حتی، توی خواب هم سراغم می آد. یادمه سارا همیشه می گفت این لباس هات رنگ بال های پروانه است. خودت هم عین پروانه ایی.

روزهایی که با هم بودیم کم نبودن. مهمونی ها و جلسه های داستان خونی و دور هم جمع شدن ها. گریه کردن ها، خندیدن ها. و حالا تنها چیزی که توی یادمون مونده، صدای شعرخوندنشه. صدایی که برامون می خوند. شعرهایی که برامون توی کارت های تولد نوشته بود. خاطره هایی که حالا، هرکس که می شنوه، زود یادش می آد.  

حالا دیگه نیست. موقع بودنش کار خاصی نکردیم براش. هرکسی درگیر بود توی زندگی خودش. حالا که نیست، مثل تما آبا و اجدادمون، خب، طبیعیه که یادش بیفتیم. بیشتر یادش بیفتیم. بیشتر و بیشتر و بیشتر.

من برای خودم متاسفم که این چند وقت آخر، ندیدمش. راستش شرمنده هم هستم. دوستش داشتم همیشه. حالا هم که نیست دوستش دارم. احساس خوبی ندارم. حال خوشی هم ندارم. سروناز رفت. حالا نیست. دیگه نیست. حالا باید برم و شماره ی موبایلشو از توی گوشی ام حذف کنم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:6 توسط پونه ابدالی |

 

سکوت دیگر سرشار از رضایت نیست.

سکوت گاهی رخته می کند توی ذهنت، وقت هایی که ناخوشی یا، وقت هایی که فکر می کنی حرف زدنت توفیری در اصل ماجرا نخواهد کرد.

سکوت می کنی گاهی، چون خشمگینی و می دانی اگر لب بگشایی، چیزی می گویی که باید تاوانش را سنگین بپردازی.

 سکوت می کنی چون غیر از سکوت انگار، فقط گاهی، کاری نمی شود کرد و سکوت می کنی چون ، همه ی حرف هایی که می آید توی ذهنت، پشت زبانت، همه حرف های دل است و نمی توانی بزنی چون می ترسی.

سکوت دیگر سرشار از ناگفته ها نیست. سکوت حالا نسبت کمرنگی دارد با خشم با ترس.

ما « تو سری خوردگان تاریخ» که حتی روشنفکرترین مردانانمان در بهترین شرایط ممکن حاضر نیستند رشدمان را، قد کشیدنمان را، صدایمان را ، تحمل کنند، سکوت میکنیم بیشتر اوقات. حتی بلبل زبان ترینمان.

سکوت می کنیم. گاهی هم اشک می ریزیم. در سکوت خودمان، خودمان را جایی گم و گور می کنیم تا کسی، اشک هایمان را که بغض صدساله ی سکوت است، نشنود.

سکوت

دیگر سرشار از ناگفته ها نیست ، دیگر رضایت نیست. سکوت حالا نشانه ی ضعف است، نشانه ترس. نشانه ی نداشتن امنیت برای موقعی که می خواهی حرفی بزنی.

 

از ته یک کوچه بن بست

حالا هی از باران بگو

تاریخ

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 10:34 توسط پونه ابدالی |

صبحانه را روی میز می چینم، هوای خنک بهاری از درز پنجره تو می زند و پرده را تکان می دهد، لپ تاپ جلوی رویم باز است و اولین صفحه ایی که باز می کنم سایت روزنامه اعتماد است.یک ماه بیشتر به انتخابات نمانده اما اثری از آثار تبلیغات و هوچی گری های معمول نیست. صفحه آخر اعتماد را اول از همه می خوانم،همیشه روزنامه رااینطوری می خوانم، از ته به سر.

دیروز مقاله جالبی در اعتماد ملی بود راجع به منتخب برنامه های تلوزیونی:

۱- مرد دوهزارچهره

۲- افسانه جومونگ

۳- یوسف پیامبر

واینکه سلیقه ی مخاطب به سوی بی سلیقگی می رود انگار و بحث اینکه البته تماشاچی گزینه ی دیگری برای انتخاب ندارد و ...( اعتماد ملی - ص ۹ - یکشنبه ۲۲/۱/۸۸)

همان روز عبدالجبار کاکایی یادداشت صفحه آخر اعتماد یادداشت کوتاهی به نام تلخترین خنده داشت که در مورد فیلم اخراجی ها بود...

اما از همه جالبتر یادداشت امروز امیر قادری است که قسمتی از آن را اینجا می آورم:

تهمينه ميلاني درباره فيلمش «سوپر استار»؛«کساني به اين فيلم حمله کردند که به لحاظ فساد شخصيتي کاملاً شبيه به شخصيت «سوپر استار» من هستند... متاسفانه بايد قبول کنيم که در حال حاضر نزديک به 90 درصد از منتقدان ما کم سواد هستند... اين افراد از هر وسيله يي استفاده مي کنند که خودشان را مطرح کنند و اين نکته را در نظر بگيريد که حمله به فيلمسازي نظير «بهرام بيضايي» اين افراد را بزرگ خواهد کرد... در مورد آقاي بيضايي و فيلم «وقتي همه خوابيم» هم بايد بگويم که اگر وي به جاي اينکه سرمايه داري را نقد کند، به دولت يا جرياني در وزارت ارشاد حمله مي کرد از نظر اين منتقدان کم سواد، آدمي بسيار راديکال بود و فيلم ايشان بهترين فيلم جشنواره مي شد. چون اين افراد فقط به دنبال جاروجنجال هاي سياسي هستند در حالي که نکته يي که آقاي بيضايي در فيلم شان مطرح مي کند به معناي واقعي کلمه درد سينماي ايران است.انگار اين افراد نوکران سرمايه بودند که اينچنين واکنش نشان دادند... اگر منتقدي واکنشي داشته نسبت به اين اسم معنا گرايي نشان از کم سوادي او است و فيلم من را هم زير سوال برد... اينها همه اش جو سازي است. بچه هاي روزنامه نگار جوان ما هم خيلي اشتباه کردند و به دام بدي افتادند. ناگهان موجي براي يک فيلم معمولي غمنظور خانم ميلاني «درباره الي» استف ايجاد شد که خنده دار بود. يک دفعه سياهي لشگرهاي آن فيلم هم به بهترين بازيگرهاي تاريخ سينما تبديل شدند... اينها عادي نيست. مطمئناً جو سازي است...» ... آتش بس

موضوع و درد بی درمان ما به نظر من ، خارج از دور بودنمان از اصول تکنیکی و مدرن جهان معاصر و کم مطالعه بودنمان، حاصل جو زدگی بیش از اندازه تعداد انگشت شمار هنرمندانمان است که اینطور شمشیر از رو می بندند و تمام منتقدین را به باد ناسزا می گیرند بدون آنکه ذره ایی فکر کنند شاید ایراد کار از خودشان باشد.

پیشنهاد می کنم ادامه ی مقاله را حتما بخوانید.

صبحانه ام تمام شده و فکر می کنم یا نه بهتر است بگویم فکر نمی کنم بلکه مطمئنم که حالا حالاها، این سینما و این ادبیات، با همین بضاعت اندکشان، به هیچ کجا که نمی رسند هیچ، درجا می زنند و پس پسکی می روند.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:58 توسط پونه ابدالی |