تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه
آمد بهار جان ها

ای شاخ تر به رقص آ

چون یوسف اندر آمد

مصر و شکر به رقص آ

چوگان زلف دیدی

چون گوی در رسیدی

از پا و سر بریدی

بی پا و سر به رقص آ

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 19:29 توسط پونه ابدالی |

پونه ابدالی

جوانه ها - اسفند ۸۷

پونه ابدالی

شب بو ها

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:47 توسط پونه ابدالی |

تجریش
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 14:6 توسط پونه ابدالی |

نوروز در راه

 

با اینا زمستونو سر می کنم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 10:51 توسط پونه ابدالی |

این روزهای آخر سال همه در رفت و آمد و هیجان عیدند.برای بعضی ها هم نه انگار، فرقی برایشان ندارد، عید باشد یا عزا، چهارشنبه سوری باشد یا مثلا سیزده بدر، هیچ برایشان فرق نمی کند. شاید هم واقعا، روزها، عین هم، بیایند و بروند خب! اما برای من، این روزها، فرق می کند با همیشه، با همه ی سال، و بیشتر از همه هم، دلم برای این اسفند بیچاره می سوزد، که قربانی عید می شود،زود می گذرد انگار، همه به اشتیاق بهار، اسفند را دوست دارند شاید. هرچه هست، این روزهای آخر سال،شلوغ و گران و بی حساب کتاب،ترافیک و معطل ماندن هرچند عصبانیت می کند اما، وقتی  می رسی خانه،مادر را که می بینی چطور با شوق، نقره ها را برق می اندازد و عدس ها را گذاشته لای دستمال برای سبز شدن،دلت جوری می شود که انگار هیچ وقت آنجوری نشده.تمام ذوق شب عید و ذوق من و پدر و مابقی اعضای خانواده شاید، بسته به همین دلواپسی مادر است برای رسیدن سال نو، برای تحویل سال، برای همان لحظه که مادر  چشم هایش را می بندد و باز دارد برای ما دعا می کند حتما که سر عقل بیاییم بلکه، آرام و قرار بگیریم و مثل خودش بشویم دریایی از آرامش که هرجا می رویم باز برمی گردیم وسر می گذاریم روی شانه هایش تا آرام بگیریم.
خلاصه این روزها با همه ی این گرفتاری های خنده دارش، با گرونی بازارش، می چسبه انگار به من یکی که لحظه به لحظه در انتظار رسیدن بهارم و شنیدن صدای توپ لحظه ی تحویل سال.
باشد که حالمان دگرگون شود کمی.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:21 توسط پونه ابدالی |

... در نتیجه زن به اشتباه افتاد و گفت:

-         من نمی دانستم کوسه ها دمی به این زیبایی و خوش ترکیبی دارند.

مردی که همراه وی بود گفت:

-         منهم نمی دانستم.

در بالای جاده، مردپیر بار دیگر در کلبه خود برو خوابیده بود و پسرک در کنار او نشسته و مواظبش بود.

پیرمرد شیرها را در خواب می دید.

 مرد پیر و دریا – ارنست همینگوی

 

چنین پیشگویی شده بود که شهر آینه ها یا سراب ها درست در همان لحظه که آئورلیانو بابیلونیا کشف رمز نوشته ها را به پایان برساند، با طوفانی از نوع نوح، از روی کره خاکی محو و از خاطرات بشر زدوده خواهد شد و آنچه در نوشته ها آمده است، از ازل تا ابد دیگر تکرار نخواهد شد، زیرا نسل های محکوم به صد سال تنهایی، فرصتی برای زندگی دوباره در روی کره زمین نخواهند داشت.

 صد سال تنهایی – گابریل گارسیا مارکز

 

سر به زیر انداخت، شکست خورده بود، با وحشت و انزجاز به دگردیسی خود تن در می داد: پشه و کف و مورچه تا دم مرگ.

فکر کرد: « این آغاز کار نیست» و بی حرکت ایستاد، انگار می شد زمان را فریب داد و او را از گذشتن بازداشت. اما دست هایش روی لبان به هم فشرده اش خشک می شد.

هنگامی نخستین فریاد را کشید که ساعت ناقوسخانه نواختن گرفت.

همه می میرند – سیمون دوبووار

 

وقتی صدای گوینده را از داخل ایستگاه شنیدم برنامه ام را قطع کردم. ورود قطاری را از هامبوگ اعلام می کرد – دوباره شروع به زدن کردم. وقتی اولین سکه توی کلاهم افتاد، ترسیدم: یک سکه ی ده پفنیکی بود، به سیگار خورد و آن را به طرف لبه کلاه کشاند. آن را سرجایش گذاشتم و به خواندن ادامه دادم.

عقاید یک دلقک – هاینریش بل

 

همسر چشم پزشک بلند شد و به سوی پنجره رفت. به خیابان پر از زباله و جماعتی که فریاد می زدند و آواز می خواندند نگاهی انداخت. بعد سر به سوی آسمان چرخاند و همه چیز را سفید دید، با خود گفت حالا نوبت من است. از ترس سر را پایین آورد. شهر هنوز سر جایش بود.

کوری – خوزه ساراماگو

 

آن دبارد گفت:

من مرده ام.

صندلی اش را به صورتی دور زد که دیگر نتواند با یک حرکت بنشیند. سپس قدمی به عقب برداشت و به سوی در چرخید. دست شوون هوا را شکافت و روی میز افتاد، اما آن دبارد که دور شده بود آن را ندید.

وقتی از میان گروه مردان که جلو پیشخان ایستاده بودند رد شد، در میان اشعه ی سرخی که پایان روز را نشان می داد، خود را روی در روی غروب یافت. پس از رفتن او، می فروش صدای رادیو را بلند کرد. چند نفر از مردها از اینکه این صدا به نظرشان خیلی زیاد بود، شکایت کردند.

مدراتوکانتابیله – مارگریت دوراس

 

خود خودش بود، با در بسته، خوشگل عین عکس، هر وقت یک صفحه ی تازه با پست می رسید زمستون توی خونه می نشستیم صفحه را گوش می کردیم من پیش خودم می گفتم جای دارل خالی که گوش کنه.ولی همین جور براش بهتره. این دنیا دنیا او نیست، این زندگی هم زندگی او نیست.

بابا می گه « این هم کش و جوئل و وردمن و دیویی دل» با همون قیافه ی موش مرده ی کله شق، با دندون و بند و بساط، اگرچه مارو نگاه نمی کنه. می گه « با خانم باندرن آشنا بشین.»

گور به گور – ویلیام فاکنر

اینطور که ظاهرا پیدا بود، واپسین میهمانم آپارتمان را ترک کرده بود. فقط گیلاس خالی و ته سیگار برگی که توی زیرسیگاری فلزی به جا مانده بود خبر از واقعیت وجودش می داد.با توجه به طیف معمول و متنوع هدایای عروسی، هنوز هم معتقدم که باید ته سیگار برگش را برای سیمور می فرستادیم. فقط و فقط ته سیگار برگ را که توی یک قوطی نقلی و قشنگ بسته بندی شده بود. البته می شد یک ورق کاغذ سفید هم من باب توضیح به آن وصل کرد.

بالابلند تر از هر بلند بالایی – جی . دی . سلینجر

اتومبیل ها بوق هایشان را به صدا در آورده بودند و من صدای مردم عصبانی را می شنیدم. در چنین اوضاعی بود که اگنس دلش می خواست یک گل فراموشم مکن، یک شاخه گل فراموشم مکن خریداری کند، دلش می خواست آن را چون واپسین نشانه ی زیبایی، که به ندرت دیده می شود، در برابر دیدگانش بگیرد.

جاودانگی – میلان کوندرا

 

آقای خواننده و بانوی خواننده، در حال حاضر شما دونفر زن و شوهر هستید. یک تختخواب بزرگ مشترک پذیرای کتابخوانی های موازی شما است.

لودمیا کتابش را می بندد، چراغ کنار تختش را خاموش می کند، سرش را روی بالش رها می کند و می گوید:

تو هم چراغت را خاموش کن، از خواندن خسته نشدی؟

و تو می گویی:

یک دقیقه دیگر صبر کن، دارم کتاب اگرشبی از شب های زمستان مسافری  از ایتالو کالوینو را تمام می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 22:28 توسط پونه ابدالی |