سنگ صبور – صادق چوبک
حالا ديگه عوض همه چی زلزله مياد . نه شب خواب داریم نه روزآروم.همش ترس و دلهره.هی زلزله هی زلزله.خودمون زندگی آروم بی سر خری داشتیم که این زلزله های پدرسگم قوز بالا قوز شده و از صب تا شوم مرگ سیاه جلومون ورجه ورجه می کنه.در و دیوار و سقف و درخت و آب حوض می خواد از زمین ریشه کن بشه. اما وختی زمین لرزه می آد آب حوض تماشاییه.آب موج ور می داره و لپر می زنه و از سر حوض می ریزه بیرون.
ملکوت –بهرام صادقی
در ساعت یازده شب 4شنبه آن هفته جن در آقای مودت حلول کرد. میزان تعجب آقای مودت را پس از بروز این سانحه با علم به اینکه چهره ی اوبطور طبیعی همیشه متعجب و خوشحال است هر کس می تواند تخمین بزند. آقای مودت و سه نفر از دوستانش در آن شب فرح بخش مهتابی بساط خود را بر سبزه ی باغی چیده بودند. ماه بدر تمام بود و آنچنان به همه چیز رنگ و روی شاعرانه می داد سایه های وهم انگیز به وجود می آورد و در آب جوی برق می انداخت که گویی ابدیت در حال تکوین بود.
رویای تبت – فریبا وفی
شیوا! بلند شو که گند زدی. همیشه من گند می زنم، ایندفعه نوبت توست. کی باور می کرد شیوای متین و معقول این کار را بکند. یک لحظه انگار همه زیر فلاش دوربین خشکمان زد. حالا می فهمم که همه یک جور تعجب نمی کنند.جاوید صورتش جمع شد انگار تنگش گرفت و چیزی نمانده بود اختیارش را از دست بدهد.
توپ مرواری – صادق هدایت
اگر باورتان نمی شود بروید از آنهاییکه دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید. گیرم که دوره ی برو بروی توپ مرواری را ندیده باشند. حتما از پیرو پاتالهای خودشان شنیده اند. این دیگر چیزی نیست که من بخواهم از تولنگم در بیاورم. عالم و آدم می دانند که در زمان شاه شهید توپ مرواری توی میدان ارگ شق و رق روی قنداقه اش سوار بود.
دکتر نون زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد – شهرام رحیمیان
پشت همین میز چوبی شهادت می دهم که دکتر نون مُرد، مُرد،مُرد. وقتی او می مرد، برگ های زرد سرخ از شاخه های تنومد فرزندانش فرو می بارید و صدای گوش نواز خواننده ی محبوبش، دلکش، با جیک جیک صدها گنجشک و عطر صابونی که دوای درد بوی بد پیری نبود، درهم آمیخته بود.
سووشون – سیمین دانشور
آن روز، روز عقد کنان دختر حاکم بود. نانواها با هم شور کرده بودند و نان سنگکی پخته بودند که نظیرش را تا آن وقت هیچ کس ندیده بود. مهمانها دسته دسته به اطاق عقد کنان می آمدند و نان را تماشا می کردند. خانم زهرا و یوسف خان هم نان را از نزدیک دیدند. یوسف تا چشمش به نان افتاد گفت:
«گوساله ها! چطور دست میرغضبشان را می بوسند! چه نعمتی حرام شده و آن هم در چه موقعی...»
عقرب روی پله های راه آهن اندیمشک – حسین آبکنار
سرباز وظیفه مرتضا هدایتی، اعزامی برج یک شصت و پنج، از تهران، روی پله های راه آهن اندیمشک نشسته بود و منتظر بود تا بیایند و او را هم بگیرند و ببرند. پاهایش را بغل کرده بود و چانه اش را گذاشته بود روی زانوهایش و خیره بود به آسفالت و تاریکی درخت ها و سبزی چمن که سیاه بود. از دور صدای رگبار و تک تیر هوایی می آمد.
عزاداران بیل – غلامحسین ساعدی
کدخدا که از خانه آمد بیرون، پاپاخ، سگ اربابی از روی دیوار بغل شروع کرد به وق وق و پرید توی کوچه. سگ های دیگر که روی بامهای کوتاه بیل خوابیده بودند سرشان را بلند کردند و خرناسه کشیدند. و کدخدا را دیدند که با هیکل دراز توی مهتاب راه می رود، سرهاشان را گذاشتند رو پاهاشان و دوباره خوابیدند.
چاه بابل – رضا قاسمی
چرا اینهمه فرق می کند تاریکی با تاریکی؟ چرا تاریکی ته گور فرق می کند با تاریکی اتاق؟... فرق می کند با تاریکی ته چاه؟...فرق می کند با تاریکی زهدان؟...وقتی دایی با آن دو حفره ی خالی چشم ها توی صورتش، برگشت طرف درخت انجیر وسط حیاط طوری برگشت که انگار می بیند. طوری برگشت طرف من که ترسیدم.
خواب زمستانی - گلی ترقی
از یک جا باد می آید،از درز پنجره ها،از زیر در،از یک سوراخ نامرئی. زمستان آمده، به این زودی.زمستان ها با هم بودیم، من،هاشمی،انوری،عزیزی،احمدی، مهدوی و البته آقای حیدری.
چه زود گذشت. هفتاد و پنج سال، یا هفتاد و هفت یا بیشتر.نمی دانم. حساب روزها و سال ها از دستم در رفته. دو سال کمتر، دوسال بیشتر، چه فرقی می کند؟ پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تایید کرد؟
بوف کور – صادق هدایت
من برگشتم پنجره ی رو به کوچه ی اطاقم را باز کردم ، هیکل خمیده پیرمرد را دیدم که شانه هایش از شدت خنده میلرزید و آن دستمال بسته را زیر بغلش گرفته بود. افتان و خیزان می رفت تا اینکه بکلی پشت مه ناپدید شد. من برگشتم بخودم نگاه کردم. دیدم لباسم پاره، سرتا پایم آلوده به خون دلمه شده بود، دو مگس زنبور طلایی دورم پرواز می کردند و کرم های سفید کوچک روی تنم در هم میلولیدند، و ، وزن مرده ای روی سینه ام فشار می داد.
چشمهایش – بزرگ علوی – 1381
اکنون که سال ها یا شاید روزهای آخر عمر من فرا می رسد، رشک می برم که آرزوی من بر آورده نشده . وقتی می بینم که همکاران من چه آثار باارزشی نوشته و رفته و یا زنده اند و دارند می نویسند، دلم آکنده از غم می شود که چنته ی من خالی است و از خود می پرسم چه شد که می خواستی نویسنده بشوی وسط راه درماندی. نمی دانم که این شعر از کیست، اما وصف حال من است:
هردرختی ثمری دارد و هرکس هنری
من بی چاره ی بی مایه تهی دست چو بید
جای خالی سلوچ - محمود دولت آبادی – 1377
چهره اش پیدا نبود، از شولایش، کپان خرش که همیشه بر دوش داشت، خون می چکید.خون در پناه پاهایش کشاله ایی پیوسته داشت.
« معدن چه جور جاییست؟ چه جور جایی؟»
- آنجا برای زن ها هم کار هست؟
شب می شکست. شب برکشاله ی خون می شکست.
جن نامه – هوشنگ گلشیری –1376
بلند میشوم و تا از زنعمو بپرسم كه همـﮥ حق و حقوقش را گرفته و از عمو بپرسم كه: «وكیلام من؟» و عمو بگوید: «بله.» من هم صیغـﮥ طلاق را بخوانم كه«زوجـةُ موكلی كوكبُ طالقُ» ، دیگر صبح صادق دمیدهاست و بوی كهنه و خوش تمام اتاق مرا پر میكند كه مثل بوی هیچ عطری نیست، حتی بوی عطرهایی كه در نسخههای «باغ معطر» عربها آمده، بلكه بوی كهنه و سنگین تن دو آدم است كه تنگ هم زیر یك لحاف خفتهباشند و حالا بلند شدهباشند و رفتهباشند، مثل ماهی كه برود و هالـﮥ گرداگردش بماند.
گریهكنان بلند میشوم و میروم طرف رختخواب و لحاف پر قو را پس میزنم. كسی نیست، اما جای دو سر كناربهكنار هم روی بالش من ماندهاست.
تهران شهر بی آسمان – امیر حسن چهل تن – 1380
نیمه شب به اتاق برگشت. غنچه بیدار بود و با چشم باز به طاق نگاه می کرد. وقتی لحاف را پس زد، غنچه عروس هفده ساله مثل گلدانی که چله ی زمستان از گلخانه به حیاط ببرندش، خودش را جمع کرد.
کرامت با همان خنده ی غش غشی نرم،بیرجامه به پا، تنه ی گنده را زیر لحاف کشید و گفت: مخلص بچه های تهرون!
سگ و زمستان بلند- شهرنوش پارسی پور – 1382
روی قبر دراز کشیدم، به روی شکم. سرم روی سنگ بود. سنگ سرد نبود.گرم بود. از عمق خاک، از جایی که شاید بود و نبود، گرما بالا می آمد. گرمای مطبوع و ملایم. گوشم روی قبر بود. گرما را با تمام تنم حس می کردم. صدایی از عمق خاک بالا می آمد. صدایی خجول و شرمنده، اما زنده. صدای قلب می آمد، قلبم، تپش قلبم. صدایی نه بلند نه رسا، اما زنده.
برهنه در باد – محمد محمدعلی – 1379
عده ایی دست می زدند. عده ایی صلوات می فرستادند... منصور هنوز روی شیروانی بود که یک سوت بلبلی برایش زدم. برگشت و بین جمعیت پیدایم کرد. فوری دو انگشت دست چپش را گذاشت جای سبیلش و دست راستش را مثل هیتلر بالا آورد. فریاد زد« از ما به حس آبشاری درود. زگیتی در خرمی او گشود.»
سمفونی مردگان – عباس معروفی – 1382
دلش می خواست بخوابد. و خوابید. آرام خوابید. و طناب جوری سیخ و صاف بر بالای آب، نزدیک سرش مانده بود که هرکس می دید می گفت:
«مردی خود را در آب حلق آویز کرده است.»
همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها – رضا قاسمی – 1381
برمی گردم. دراز می کشم میان پایه ی صندلی ها. فردا خواب راحتی خواهم کرد. فردا، وقتی بشاشم به راه پله،ماتیلد فراموش خواهم کرد. فردا ماتیلد به یاد نخواهد آورد که دیروز هم همین کار را کرده ام. هربار فکر خواهد کرد که این نخستین بار است. که همین حالاست.« همین حالا»
اهل غرق – منیرو روانی پور – 1384
مریم رویش را برگرداند و به گوشه ی وانت بار خیره شد. شمایل در سکوت خود بغض کرده بود و برق شادمانی در چشمان حمایل می درخشید. بهادر به دریای خاکستری نگاه می کرد. دریای خاکستری که روزگاری سبز بود و مه جمال دریایی از آن برآمده بود.
حال داری ها!
صبح که بیدار می شوم به خودم می گویم یا اینطور بهتر است به خودم یادآوری می کنم که نمی شود صددر صد به چیزی مطمئن بود. حالا لابد یک خوابی چیزی دیده ام که یادم نمانده و فقط همینش ته ذهنم مانده، بعد غلت و واغلت می زنم، بالشت را بغل می کنم و سعی می کنم همانطور خوابیدنکی شانه هایم را بالا بیاندازم، برای خودم همیشه، برای تمام کارهایم، درصدی برای عوض شدن عقیده باقی می گذارم. برای بقیه هم، درصدی برای عوض شدن عقیده اشان، احساسشان، بگو همه چیزشان. هرچند که باز وقتی با همان تغییر روبه رو می شوم تعجب می کنم، بهت زده می شوم، بگیر اصلا افسرده می شوم. اما حداقل این را می دانم که از قبل فکرش را کرده ام،تصورش را کرده ام و روی چیزی، کسی یا عقیده ایی، قسم بی خودی نخورده ام.
نمی دانم همین حال و هواست که امروز وادارم می کند وقتی بلند شدم و پرده ی اتاق را کنار زدم، نگاهم بی خودی بچرخد توی خیابان و نفهمم که این بغض چطور و از کجا پیدایش شد و راه گرفت و آمد پشت پلک ها و باز پایین نیامد؟
شاید! اما همین درصدهای ناچیز برای تلخ شدن زندگی، هیچ وقت مانع از این نشده تا جسارتم، خواسته هایم و رویاهایم را پرو بال ندهم و تا عرش نبرم و خب از این قسمت قضیه خوشحالم هر چند خسته، گاهی خیلی خیلی خسته.
کشفیاتم که تمام می شود از پشت پنجره کنار می آیم ، پرده های خانه را یکی یکی کنار می کشم، لیست کارهای روزانه را جلوی رویم می گذارم، سری تکان می دهم که باز ... اما برای خودم، یک چای دبش دو نبش می ریزم، می نشینم کنار پنجره و از نوشیدنش لذت می برم هرچقدر هم که ته ته دلم باز بلرزد باز بترسد باز باز باز...