ساعت هفت و بیست دقیقه صبح بود که زنگ در را زد. همیشه شنبه ها می آد برای نظافت خونه. امروز زودتر رسیده بود. ده دقیقه. دم در گفت می خواستم وایستم ساعت بشه هفت و نیم اما دیدم اگه بمونم یخ می زنم.
رفت ته سالن پذیرایی و لباسهاشو دراورد و لباس کارشو پوشید. طبق عادت همیشه رفت توی آشپزخونه وبرای خودش چایی ریخت، دستمال کاغذیی برداشت و دماغش را گرفت و مچاله اش کرد و گذاشت گوشه ی یقه اش.
نشستم روی مبل و رو بهش گفتم:
امشب شب یلداست چه می کنی گوهر خانوم؟
قند را انداخت گوشه ی لپش و گفت:
ای بابا دلت خوشه ها، شب یلدا ملدا دیگه چیه.
خندیدم. نمی دونستم چی بگم بی هوا گفتم:
خب یه سنته دیگه.
شونه هاشو بالا انداخت و گفت:
هر وقت کیفت پر پول بود شب عیده، هر وقت تونستی چهارتا تخمه بشکونی شب یلداته. غیره اینه؟
موندم چی بگم. خندیدم فقط برای اینکه یه کاری کرده باشم. رفت توی اتاق و جارو برقی را برداشت و شروع کرد به کار کردن.
دل می گه: آره
حس می گه: آره
قلب می گه: آره
زندگی می گه: آره
تازه بعد از دو هفته است که امروز فهمیدم،آن گوشه ی خانه که درست روبه روی تلوزیون است و می شود لم داد روی مبلش و خلاصه کاسه ی سوپی خورد، جای مناسبی نیست برای داستان نوشتن و کلا نوشتن. حالاست که به اهمیت مکان ها پی می برم. مکان هایی خاص برای نوشتن و نه هرجایی.
با آنکه می شد آنجا، ازپشت پنجره قاب چوبی اش، درخت های چنار را دید، گوشه ایی از برج میلاد را و آسمان خاکستری را و لابد این حالتش جان می داد برای نوشتن، اما نداد، جانی که نداد هیچ، جانی هم داشت می گرفت، برای همین برگشتم همین جا، پشت میز چوبی ام، درست روبه روی کتابخانه و نشسته ام و انگار دلم می خواهد چیزهایی بنویسم که شاید چند هفته ایی بوده که نمی توانستم چون بد جور اسیر همان مبلی شدم که قبلا هم شرحش را داده ام.
امروز بغض عجیبی گیر کرده است توی گلویم(این ترکیب بغض عجیب هم از آن ترکیب های کلیشه ایی است).
دیشب هم خواب دیدم دارم گریه می کنم. پریشب هم. گریه گریه گریه، این نفس تنگی بود که از خواب می پراندم،قفسه ی سینه ام درد می کرد، می نشستم روی تخت، نفس می کشیدم،نفسی راحت از اینکه خواب می دیدم و باز چه خواب هایی که تکراری بودند، که سال هاست تکراریند و هربار من را اینطور آشفته، اینطور دل نگران، اینطور بی هوش و حواس می کنند.
امروز نه انگار، دلم می خواهد گریه کنم اما نمی دانم چرا؟ از خودم می پرسم برای هر اشکی باید دلیلی وجود داشته باشد اصلا؟ و از اینکه برای هر کاری که می کنم در ذهنم دلیل می تراشم خسته شده ام. دلیل برای خودم و برای دیگران. و این چراها و این دلیل ها و این توجیه ها خسته ام می کند. خسته ام کرده است.
سردم است، هوا غبار دارد و این غبار خاکستری و بد رنگ انگار می چسبد به جانم، سردم است و بغض دارم و انگار دارم سکوتم را و تنهاییم را از دست می دهم. انگار دارم همه چیز را از دست می دهم. سردم است، می روم چرتی بزنم شاید سرحال آمدم، می روم کتابی بخوانم، قهوه ایی بنوشم، می روم به دوستی زنگ بزنم، آهنگی گوش بدهم، می روم راه بروم، سوت بزنم، می روم فیلم ببینم، می روم می روم می روم اما، روزهایی هست که تمام این «می روم ها» ته می کشد، کفگیرش می خورد ته دیگ و چاره تنها همان مبل است، با یک کاسه سوپ شاید، جای دنجی که فقط می شود رویش لم داد و بیهوده ترین کارها را با رضایت انجام داد.
و تمام غروب روز سه شنبه، لم داده بر مبل روبه روی تلویزیون، کاسه سوپ روی میز، لپ تاپ روی پا، مشغول اس ام اس بازی مقبول و دوست داشتنی با رضیه.
امروز پنج شنبه است، یادش بخیر سال های دهه ی بیست زندگیم که اکثر پنج شنبه هاش به مهمونی و گشت و گذار و خیابون گردی و باحال بازی و تفریح با دوستان و رستوران و خلاصه خل بازی می گذشت.
هنوز اون حس هارو دارم، هنوز انرژی اش را دارم، شاید یه کمی فرق کرده باشم نوع تفریحم اما هنوز حس و حالش را دارم، اما دیگه کسی نیست که باهاش بخوام تقسیمش کنم. مدت های زیادیه که این حس پنج شنبه ها داره منو اذیت می کنه، حسی که انگار باید تمام پنج شنبه های سال را یه کار جالبی انجام داد، یه کار هیجان انگیز، اما فایده نداره که، برای همین هم سعی می کنم بهش فکر نکنم، خیلی مواقع موفق می شم اما خیلی مواقع مثل امشب موفق نمی شم، عصر هم واسه ی خودم رفتم استخر اریکه، موقع بیرون اومدن دسته دسته دختر و پسر و زن و مرد هایی را می دیدم که داشتن می رفتن رستوران یا سینما یا شاید هم برگشته بودن از جفتش. کلی دلم سوخت ها!
خلاصه مثل زن های خانه دار رفتم یه پاکت شیر و یه کاس ماست کم چرب خریدم و برگشتم خونه. دیگه ببینید اوضاع چقدر بیریخته که بابام هم هی چند ساعت یه بار می گه : جایی نمی ری امشب؟
نوچ...
خلاصه، اگر هم کاری می کنم و جایی می رم انگار دارم خودم را به زور راه می برم، انگار دارم خودم را مجبور می کنم. نمی دونم چه مرگم شده؟ دل تنگم؟ احساس تنهایی می کنم؟ بی حوصله ام؟ والا برنامه ریزی هم که دارم برای تمام هفته اماونقدر که نمی فهمم کی شب می شه کی روز، اما این پنج شنبه ها، این پنج شنبه های لعنتی بدجوری توی مخم رفته.انگار آدم تنها بودن خودش رااین جور روزها بیشتر حس می کنه.