کتاب اول نزدیک نه ماهی می شود که ارشاد است و مجموعه دوم همین دیشب تمام شد. منهم این وسط دارم حرص می خورم...
قانون جذب و اینا دیگه...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 19:38 توسط پونه
|
همین نیم ساعت پیش ندا اس ام اس زد:
کافه انتراکت سوخت ... سینما جمهوری آتیش گرفت...
هنوز هیچ چیز بیشتری نمی دونم.
دلم سوخت.دلم گرفت.دلم لرزید.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 10:9 توسط پونه
|

آقای اوباما ببینیم با این وضع آشفته چه می توانی بکنی. همیشه « اولین» ها هیجان انگیزترند انگار، حالا اولین رئیس جمهور سیاه پوست آمریکا شدن هم عالمی دارد لابد. نمی توانیم بگوییم که به ما چه ربطی دارد این انتخابات، اتفاقا هم ربط دارد، خیلی هم زیاد، عجب بدبختی است که ما باید اخبار همه ی دنیا را دنبال کنیم چون به ما ربط دارد اما مردم دنیا اصلا ما را به ... هم نمی گیرند.
بهرحال اگر من هم می توانستم رای بدهم به همین اوباما جان رای می دادم، همچینی خوشم می آید ازش،نمی دانم چرا. ولی خوشحالی بیشترم بابت رفتن هرچه سریعتر بوش از کاخ سفید است،که چه گند مبسوطی به جهان زد جان خودم.
حال کردید وضع و اوضاع تبلیغاتی اشان را؟ چقدر سیستم جالبی دارند این آمریکایی های آسان پسند. ما که نظاره گریم، تا وضع جهان چه خواهد شد با این رئیس جمهور جدید.
به سلامتی خودم و خودمون (گور پدر روسای جمهور جهان) برم یه لیوان قهوه بخورم. آنتی الکل شدم این روزها!
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:58 توسط پونه
|
نه یاد چیزی افتاده ام نه خاطره ایی زنده می شود نه دلم برای کسی می تپد نه دلم تنگ شده نه هیچ چیز دیگری. بیشتر دوست دارم لم بدهم روی مبل، همینطوری، نه می توانم چیزی بخوانم نه اینکه بنویسم نه حس دیدن فیلم دارم.هرکاری هم که می کنم همینطوری است انگار، بگذرد. غصه دار نیستم اما بدم نمی آید چیزی پیدا کنم که بابتش اشکی هم بریزم این وسط، از سر و صدا گریزانم و حرف زیادی کلافه ام می کند. حوصله ندارم چیزی را برای کسی توضیح بدهم، ترجیح می دهم ساکت باشم.
مجموعه داستان جدیدم رو به انتها نصفه مانده، چند فصل دیگرش بیشتر نمانده اما دستم به نوشتن نمی رود. ارشاد هنوز جواب مجموعه قبلی را نداده. شش ماه بیشتر است.
می روم می آیم، راه می روم راه می روم، خیابان ها را دوست دارم، کوه ها را بیشتر.
بی حوصله ام انگار، خیلی زیاد. تنم سست می شود و ذهنم پریشان است.
استاد می گوید از جملات منفی برای خودمان استفاده نکنیم. قبول دارم. اینجا می نویسم شاید که گم و گور شود این حس. که اصلا دوستش نمی دارم. که «من» نیست انگار!اصلا هیچ چیزش شبیه پونه نیست.
+
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:8 توسط پونه
|