کم کم دارم شب ها خواب ایران را می بینم. صبح ها قبل از آنکه چشم باز کنم، بعد از آنکه مغز فرمان می دهد که بیدار شو و به فاصله کسری از ثانیه تا گشودن چشم، فکر می کنم توی اتاق خودم هستم. چشم ها که باز می شود، گوش ها که می شنود، غژ و غژ تشک زهوار دررفته ی خوابگاه یادم می اندازد که هنوز اینجایم. به سقف اتاق نگاه می کنم. قبل تر از من یک آدم باذوق ستاره های شب رنگ را به سقف چسبانده. شب ها که چراغ را خاموش می کنم همگی اشان می درخشند.
صدای سرخوردن چرخ های چمدان ها را روی آسفالت کوچه ی پشت اتاقم می شنوم که از در اصلی خوابگاه دور می شوند یا به آن نزدیک. این صدا، صدای سرخوردن چرخ های چمدان، نوای همیشگی شنبه ها و یکشنبه های خوابگاه است. دانشجوهایی که می آیند و می روند، دوهفته ، سه هفته، دوماه، پنج ماه... گاهی می شناسیشان، گاهی نه! گاهی دمخورت می شوند، گاهی نه.
زیر پتو خزیده ام و بالشتم را سفت بغل کرده ام. بهارک تا همین هفته ی پیش، پای همین تخت خوابیده بود، توی این اتاقک تنگ و تاریک. چطور یک نفر می تواند با رفتنش روح و هوش و حواس را از تن و جان آدم ببرد؟ نمی دانم. هنوز گیجم.
به بهارک گفته بودم آن وقت ها که می آمدی ایران، بعد از رفتنت، دعا دعا می کردم که چیزی جا گذاشته باشی توی اتاقم. همه خانه را می گشتم تا چیزی پیدا کنم که مال تو باشد اما تو هیچ وقت هیچ چیزی جا نمی گذاشتی و من همیشه تحسینت می کردم که چقدر حواست جمع است. اما حالا که خودت یک چیزهایی را به عمد جا گذاشته ایی ، دست و دلم می لرزد تا بهشان دست بزنم. این شیشه ی عطر و آن کرم. بوها. بوها همیشه من را پرت می کنند ته ته خاطراتم. هنوز جرات ندارم. هنوز می ترسم. شیشه ی عطرت را ته چمدانم چپانده ام که مبادا ببویمش.
باد خنکی از لای پنجره می وزد داخل اتاق، باران می آید، لیدا می گوید دیگر پاییز شد، فکر می کنم تهران هنوز گرماگرم تابستان است. دیروز به لیدا گفتم دلم تنگ شده است برای شنیدن صدای اذان. یک چیزهایی هست ته وجودمان که نمی شود بریدشان گذاشتشان کنار، چیزهایی مثل عطر باران های تهران، مثل بوی یاس ، مثل صدای اذان، مثل گوش دادن به صدای نفس کشیدن های بابا موقع خواب یا پچ پچ نمازخواندن مامان...
می نشینم روی تخت، ساعت ده صبح است.تا همین چند شب پیش، توی این پنج ماهی که اینجا بودم، نشده بود که شب ها کابوس ببینم، خوب خوابیده بودم همه ی شب ها را از فرط خستگی بود یا شادمانی بی اندازه، پلک هایم بسته می شد قبل از اینکه سرم به بالشت برسد، اما این چند شب، باز دوباره، راه نفسم تنگ می شود، کابوس می بینم...

اولین تولد دهه سی که در بستر بیماری گذشت. سی و یک در کنار نیلوفر.حالا سی و دو در کمبریج بعداز ده سال در کنار بهارک.
من هم مثل همین فرنگی ها مهمانی می گیرم امشب. همه را دعوت می کنم به یک بار که البته هرکی پول خودش را بدهد و هر وقت می خواهد بیاید و هر وقت می خواهد برود.
دلم برای دهه ی بیست هرروز بیشتر تنگ می شود. چاره که ندارم.آنقدرها خوش نیستم که ده سال پیش، هیچ کس خوش نیست آنقدرها که بوده است ده سال پیش.
این سال کبیسه هم من را به گه گیجه انداخت امسال. اصل تولد پانزدهم مرداد بود که یعنی دیروز. تاریخ میلادیش ششم آگوست هست که یعنی امروز.من برای خالی نبودن عریضه تا جمعه یک ضرب تولد می گیرم...
دل تنگم و بی حوصله.