تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه

باورتان می شود، بعد از آنهمه برف،آن سرمای استخوان سوز،آن یخ بندان بی سابقه، حالا، این هوا و این جوانه ها و این آسمان فیروزه ایی؟ باورتان می شود؟

اینجا تهران، آسمان آبی است. اینجا تهران، در تب و تاب عید است. اینجا تهران، حالا همه بچه های دست فروش را دوست دارند. اینجا تهران، سمنوی عمه لیلا. اینجا تهران، بیست و هشتم اسفند. اینجا تهران، ترافیک ترافیک ترافیک. اینجا تهران، چاغاله بادامهای ریز ریز و ترد. اینجا تهران، پاساژمیلاد نور و گلستان، غلغله ی زن و مرد و پیر و جوان. اینجا تهران، کوه دماوند خوب پیداست. اینجا تهران، سفره های هفت سین آماده است.اینجا تهران، در حصار عید، در وسوسه ی نوروز. اینجا تهران رشته کوه البرز نزدیک وبیدار. اینجا تهران، اینجا تهران اینجا تهران...

 

 اینهم لینک آهنگ شب عید هایده که نظیر ندارد

شب عید

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 11:6 توسط پونه ابدالی |

اندک اندک...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 22:41 توسط پونه ابدالی |

به نقل از روزنامه اعتماد« یکشنبه 26 اسفند86»صفحه ی 18:

« انجمن موبدان تهران اعلام کرده است: بهره گیری نادرست از جانداران جز کارهای ناشایست در باور زرتشتیان بوده و گذاردن حیوان زنده از جمله ماهی بر سر سفره های هفت سین نوروزی یک سنت دیرینه و باستانی ایرانی و زرتشتیان نبوده و مورد تایید انجمن موبدان تهران نیست.»


اندک اندک ....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:47 توسط پونه ابدالی |

فراخوان مسابقه داستان نویسی مجله چهل چراغ را یادم نمی آید کی دیدم، شاید شش ماه بیشترک. داستان « سقف » را برایشان فرستادم و چند باری با ایمیل با آقای صدری که مدیریت این مسابقه را بر عهده داشتند با ایمیل در ارتباط بودم تا ببینم داستان ها در چه مراحلی است. چند ماه بعد در شماره 276 -24/آذر ، دیدم داستانم جز داستانهایی است که به مرحله ی نهایی راه یافته( با اسمم البته). از آن روز تا امروز که رفتم و دوباره شماره ویژه نوروزی چهل چراغ را خریدم هیچ خبری از مسابقه نبود. همینطور که مشغول ورق زدن مجله بودم در صفحه ی 108 دیدم که اسامی برندگان اعلام شده. دیدم خبر اینطور تیتر خورده« داستان بی نام برنده شد!» توی دلم گفتم حیف شد ها! چون با یک نگاه اجمالی اسمم را ندیده بودم. بعد که دقت کردم دیدم روبه روی داستان « سقف» نوشته شده« نام نویسنده ندارد» بعد هم عنوان شده که داستان « سقف» داستان اول مسابقه بوده و چون نام نویسنده ذکر نشده ما قسمت هایی از داستان را می گذاریم، نویسنده اصل داستان را بیاورد و جایزه بگیرد.

داستان هم در همان صفحه 108 و 109 چاپ شده. بی نام البته. خلاصه فردا قرار است بروم دفتر مجله تا گپی بزنیم با دوستان چهل چراغی.

به این می گویند بدشانسی خنده دار.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 13:38 توسط پونه ابدالی |

موبایلم زنگ می زند .جواب می دهم. دختر عمویم می گوید: آمده ام پیاده روی، دارد باران می بارد یاد تو کردم...
تعارف های الکی رد و بدل می کنیم. چند هزار ثانیه تا به حال به« قربان شما و مخلص شما »گذشته است نمی دانم چند هزار ثانیه به« سلام برسانید و سرتان سلامت.»؟

می نشینم پشت میز تحریرم. دیروز همت کردم و تمام و کمال اتاق را مرتب کرده ام. باز موبایل زنگ می زند. دوست دیگری است که می گوید: پونه ی بارونی ... داره بارون میاد یاد تو افتادم...

عجب! پنجره را باز می کنم. رد زرد رنگ نور چراغ را که روی سنگ های کف حیاط پخش شده  می بینم و دانه های باران را که نقطه نقطه اش می کند. هوا ملس است ، هوا هوای دل است. دو نفری است انگار!

 دارم روزنامه می خوانم که پدر برای بار سوم توی کاسه ی دستشویی عق می زند. سال هاست شب عید درست یک هفته مانده به عید حالش بد می شود. بی حال و بی رمق می شود، دردهای کمر و زانو و سیاتیک، هر جور دردی که بتواند عزیزترین موجود زندگیتان را اذیت کند. صدایش می آید. سیخ و ثابت نشسته ام روی مبل و روزنامه را توی دستم مشت کرده ام. مادر به خنده می گوید: چیه بابایی باز شب عید شد؟

پدر می گوید: می خوام بروم پیش برادرم دیگه..

درست شب عید سال 51 بوده گویا، همگی قرار می گذارند که جمع شوند در تهران یا اصفهان، نمی دانم. عمویم در یک حادثه ی رانندگی جوانمرگ می شود آن سال.

حسی بدی دارم، فکر می کنم ممکن است این موضوعات ربطی به هم داشته باشد؟ پدر می گوید: هر کسی یه زمانی باید...من و مادر به خنده نمی گذاریم حرفش را تمام کند. اما می دانیم. همه امان، سخت می دانیم که هرکدام از ما – فرقی ندارد- ممکن است عید سال دیگر نباشد.

باد خنکی می آید و پرده های سفید را تکان می دهد، حیف از پنجره های تازه تمیز شده ایی که حالا دوباره دانه دانه ی باران رویشان نقش و نگار می اندازد.

روزنامه را ورق می زنم. برنامه ی سینماها برایم از همه جذاب تر است و البته برنامه های طنزی که قرار است پخش شود. بیشتر روزنامه ها روی کار مدیری تمرکز کرده اند. تمام و کمال مصاحبه علی رضا خمسه را می خوانم. نمی دانم چرا دوستش ندارم. «هوشیار و بیدار» را یادتان هست؟ من را یاد عصرهای غم انگیز آن جمعه هایی می اندازد که شنبه اش همیشه امتحان ریاضی داشتم.

کانال های تلوزیون را تند و تند عوض می کنم. کاش لااقل دوستان صدا و سیمایی چند تا دیالوگ متفاوت توی حلقوم مردم می کردند تا جملاتشان اینقدر شبیه به هم از آب در نمی آمد. آنقدر تصنعی و خالی از محتواست که دل آدم را بهم می زند.

 روی کانال های ماهواره، صدای آمریکا و رادیو فردا هم از انتخابات می گویند. سی ان ان هم همینطور. بهارک که از استرالیا زنگ می زند می پرسد چه خبره اونجا؟ انتخاباته؟ رضیه اخبار اصلاح طلبان را می دهد و خانومی زنگ می زند به خانه و می خواهد از گروه نمی دانم چی چیه کارگران و نامزدهای انتخاباتیشان برای من چیزهایی توضیح بدهد. با دختر عمویم که صحبت می کنم حرف از انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست ،باراک اوباما یا کلینتون شبیه همان ترشی خوبه یا لیته می ماند. لیدا می گوید کلینتون و مک کین کارکشته ی سیاست اند و اوباما گاهی عوام فریبی می کند. برادرم چون یک زن سیاهپوست دارد طبعا طرفدار اوباماست و دختر عمویم به یک دلیل خیلی ساده اوباما را دوست دارد. چرا؟ پیدا کنید خودتان دیگر...

روی کانال بی بی سی تامل می کنم. جمعیت زیادی دارند فحش و بد بیراه می گویند. حتم دارم جلوی سفارت هلند است دوباره یا دانمارک. « مرگ بر شیطان». چند دقیقه ایی به تصویری که از من و شما و این گربه ی مردنی به دنیا نشان داده می شود خیره می شوم. می روم روی کانال وی اچ وان. باز موسیقی روان آدم را جلا می دهد، گاهی!

 روزنامه را ورق می زنم. از اعطای جایزه بریتیش میوزیوم به سه هنرمند ایرانی آنقدر سرذوق می آیم که نمی دانم چطور ادامه خبر را بخوانم. خانم مژگان والی پور دست مریزاد. جدا در این شرایط گل کاشتید. اما آنچه در ادامه خبر دلزده ام کرد  عدم دادن ویزا به جوانانی بود که می خواستند برای دریافت جایزه اشان به انگلستان بروند.

حالا باز بروید و سنگ و چماق علم کنید و « مرگ بر» بگویید. حالا باز در انتهای یک سریال که به گمانمان کمی خوش ساخت بود و پایان بندی نسبتا خوبی هم داشت گروگان گیری را یک پیروزی و انقلاب دوم بخوانید. چه بدست آورده ایم با این کارها؟ جز اینکه تمامی سفارت خانه ها که دولت هایشان به « مردم» ایران وعده ی دوستی می دهند در پرسشنامه هایشان پرسش های کاملا توهین آمیز طرح کنند:

1- have you ever been charged in any country with a criminal offence for which you have not yet been tried in the court(including traffic offences)

2- in times of either peace or war have you ever been involved in or suspected  of involvement in war crimes against humanity or genocide?

3-have you ever been involved in supported or encouraged terrorist activities in any country?have you ever been a member of,or given support to an organization that has been concerned in terrorism?

پرسش های 50و 51 و 52 فرم سفارت خانه ی انگلستان.

برای من خواندن این پرسش ها همانقدر که درد آور بود خنده دار هم بود. عجب از این روزگار، یک روز بر عرشی و یک روز فرش...

پنجره را می بندم. پدر و مادرم قرار می گذارند که فردا بروند بهشت زهرا. فلسفه ی رفتن به بهشت زهرا را نفهمیدم هیچ وقت.شاید بخاطر این استکه عزیزی در انجا ندارم. اما دوست ندارم مثل خیلی ها به هربهانه ایی سر از آنجا در بیاورم. دیر به دیر می روم و به سختی. خیلی سخت.

« من مضنون به درگیری ذهنی با شما هستم آقای سفیر

نه نه اشتباه گفتم

با شما خانوم بی حجاب که چشم های هیز آن مرد سالخورده ی طوسی پوش مهر بر پیشانی، داشت بد جور از خجالت درتان می آورد.آخر آن آقا دیرتر از من آمده بود و زودتر از من رفت. ویزایش را هم گرفت. چه خوب است آدم هم فحش بدهد و هم ویزا بگیرد. چه خوب است که آدم هم سنگ پرت کند طرفتان و هم دست دوستی اتان را بفشارد. جدا که من از این قضایا چیزی نمی فهمم.

می ایستم پشت میله های حفاظتی سفارت

دختری که پشت سکو ایستاده برایم چشمک می زند. لبخند می زنم.

می پرسند:آیا تا به حال در هرگونه فعالیتی شرکت کرده اید که امکان داشته باشد نشان بدهد که شما آدم باشخصیتی نیستید( نقل به مضمون پرسش شماره54فرم سفارتخانه انگلیس)

آدم باشخصیتی نیستید دقیقا یعنی چی خانوم؟ کسی نمی داند.

 دوست عزیزی که پشت باجه ایستاده ایی، این جا ایران است برادر من ، چه شده که توهم برداشته ای، نکند فکر کردی برادر زاده ی ملکه شدی؟ نه سر بالا می آوری نه جواب می دهی . بی ادبی هم می کنی الاماشالله.« دورتر بیایستید، اینجا نه، زودباش وقتمو داری میگری؟ » متاسفم که باید در این متن به تو بگویم هموطن.اما مگر آنجا ننشسته ای تا کار من را انجام بدهی؟ مگر برای صدور یاعدم صدور هر ویزا کلی پول از من و امثال من نمی گیری؟ تو که نه البته ، سفارت خانه ی مربوطه. توجیه اینهمه بی ادبی چیست؟ نمی فهمم. هیچ توجیهی برایم قابل قبول نیست اینجا.

روزگارما این روزهای آخر سال « قمر در عقرب» که هیچ، یک چیزهایی بدتر ازآن است انگار.

اما جان من اینها را راست بگویید:

آیا می خواهید یا خواسته ایید یا در شرایطی بوده اید که دلتان بخواهد داستانی در مورد سفارت و کارمندان گوگولی مگولیش بنویسید؟ آیا تا به حال به مرگ محکوم شده اید؟ چطور؟ ثابت کنید که نشده اید. نمی توانید ثابت کنید؟ آیا به نظر شما از آن عقاب همان یک مشت پر مانده؟ آیا در ضمیر ناخودآگاهتان دلتان می خواهد از دیوار سفارتخانه بالا بروید؟ آیا کودک درونتان می خواهد برود دیسنی لند؟

آیا دلتان خواسته یا در شرایطی بوده اید تا دلتان بخواهد که
آن کسی را که به شما ویزا نداده یک فصل سیر بزنید؟ آیا از وسیله ی خاصی برای کتک زدن فرد مزبور استفاده می کردید؟ ثابت کنید که دلتان نخواسته. آیا شما دفترچه خاطرات دارید؟ ویا از آن بدتر از وبلاگ استفاده می کنید؟ آیا دوست داشته اید یا در شرایطی بوده اید تا دوست داشته باشید که در مورد سفارت خانه و کارمندانش در وبسایتان چیزی بنویسید؟ تعداد کامنت ها چقدر بوده؟ آیا بازدید کننده داشته اید؟

نهایتا دوست عزیز، ما برای دادن ویزا به شما به مدارک زیر احتیاج داریم:

پول پول پول

لطفا مدارک بالا را ترجمه کنید. دلایل برگشتتان هم پیشکش عمه قزی جانتان.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:46 توسط پونه ابدالی |

شادی نگاه من و
برق کفش های نوی تو،
سبزه و سمنو و سیب.
دل بی تاب من و
خنده ی بی صدای تو،
سیرو سرکه و سماق.
می شمارم،
یک، دو، سه، چهار،
چند روز مانده به آواز چلچله ها؟
می شماری،
پنج، شش، هفت
چند رنگ ماهی می خواهی؟



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 15:57 توسط پونه ابدالی |

اینک سخن می دارم از برای آنانی
که خواستار شنیدن اند،
پس این دانش برهنه را به یاد بسپرید ای برهنگان دانا!
آنکس که مسلح به راستی و روشنایی شود
شعور و شادمانی را به ارمغان دارد.
و درود خوشبوترین دهان ستاره بر او و برآنان باد...

 


«بازسرایی گاثای اوستا-س.ع.صالحی»

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 10:4 توسط پونه ابدالی |

امروز وقتی با هزار بدبختی توی خیابان پهلوی جای پارک گیر آوردم و نشسته بودم تا همراهم برود بانک متوجه چند تا چیز جالب شدم.اول اینکه فهمیدم من دچار فوبیا قطع درختان خیابان پهلوی هستم یعنی هروقت توی این خیابان می روم فکر می کنم - دوستان - محیط زیستی ما عنقریب سربرسند و جلوی چشم ما مردم شهید پرور - که هیچ وقت زیر بار هیچ چیزی نمی رویم- درخت ها را یکی یکی سرمی برند و ما هم دم نمی زنیم. بعد خیابان بدون درخت جلوی چشمم ظاهر می شود. آنقدر غصه ام می گیرد که بهتر می بینم به جای این افکار سعی کنم ذهنیتم را عوض کنم شبیه همان ذهنیت هایی که توی کلاس های انرژی درمانی می خواهند به خوردمان بدهند.

القصه، امروز همانطور که بیکار و بیعار توی ماشین نشسته بودم و به مردم نگاه می کردم دیدم چند نفر با چند تا گالن و چند تا لوله شبیه شلنگ - چند رشته شلنگ که در یه نقطه به هم وصل می شدند- و البته یک دریل، دارند کارهایی می کنند. آنهم چه کاری؟ یک کارهایی با درخت ها می کردند یعنی یک فیستولکهایی را به درختها می بستند و بعد آن شلنگ ها را به آن ها وصل می کردند و من نفهمیدم آیا آن مایع سیاه رنگ که توی آن گالن های سفید جمع شده بود از درختان بیرون می آمد یا توی درختان تزریق می شد. این دوستان هیچ کدام لباس هیچ ارگانی تنشان نبود. فقط یه آقای پلیور قرمز شکم گنده بود که یک متر دستش بود و سرکارگرشان بود. خیلی دلم می خواست ازشان عکس بگیرم شاید بتوانم منظورم را بهتر بیان کنم اما نه تنها عکس نگرفتم بلکه نرفتم بپرسم این چه کاری است که شما می کنید. کسی از اصول باغبانی چیزی سرش می شود؟ من که نفهمیدم و به شرافتم قسم تمام آدم هایی که رد می شدند هم مثل من نپرسیدند که آقا این چیه؟ فقط چند لحظه ایی می ایستادند به تماشا و بعد می رفتند. فقط یک آقای جوان ایستاد و تا با یکی از کارگرها شروع کرد به صحبت کردن یک اتوبوس نازنین درست دم ماشین نگه داشت و من فقط می توانستم ببینم که لب هایشان تکان می خورد.

فقط می خواستم بدانم آیا کسی هست که اطلاعات کافی در این مورد داشته باشد. من نمی دانم چه بلایی داشت سر این درخت ها می آمد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 14:38 توسط پونه ابدالی |

شروع یک دو سه

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:39 توسط پونه ابدالی |