تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه

نوشته های پشت شیشه

در راستای حمایت از طرح احداث دفتر حفاظت از منافع شیطان بزرگ در ایران بنده امروز صبح ضمن یک پیاده روی مختصر و مفید زیر باران - چترم را که یادتان هست - به محل فسق و فجور - همان استار باکس خودمان - رفته و ضمن خوردن یک لیوان قهوه - با نان مخصوص -  مشت محکمی بر دهان مستکبرین کوبیدم.

پی نوشت : کدام آدم باسلیقه ایی را دیده ایدکه موقع خوردن قهوه در استارباکس وسط کمبریج آهنگ ای دختر کابلی گوش بدهد؟

starbucks

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 14:5  توسط پونه ابدالی  | 

« من »

«من» که ساکت و بی خیال نشسته بودم یک گوشه و کاری به کار کسی نداشتم. آهسته می رفتم و آهسته می آمدم. همانطور که مادر بزرگ گفته بود: که گربه شاخم نزنه.

این تو بودی که یکهو و بی هوا پیدایت شد. نگاه کردی ، ولوله انداختی توی زندگیم و همانطور که آمده بودی رفتی. در یک چشم بهم زدن.یک دو.

« تو »

 «تو» را که دیدم دست هایم اول لرزید، یا که نه، دلم، همانطور که می گویند انگار یک پروانه توی دلت بال می زند یا یک همچین چیزهایی. چشم هایت قهوه ایی بودند یا خرمایی یادم نمی آید. ناخن هایت را هم تا ته جویده بودی، چه دندان های قشنگی داشتی، مادر بزرگ گفته بود چه دندان هایی داری. من  فقط خیره مانده بودم به آن سالک کنار گردنت، به آخ خال قهوه ی درشت روی سیبک گلویت که موقع حرف زدن بالا و پایین می رفت.

« او»

چند سالی  شد که من شیفته ی همان خال قهوه ایی ماندم، شیفته ی همان نگاه خمار و همان خنده ها که «او» سر رسید. همانطور که همیشه یک « او » سر می رسد. نمی دانم چطور و نمی دانم چرا. گاهی پیش می آید دیگر نه؟ یکهو یک « او » سر می رسد. همیشه هم زیباتر است، همیشه هم جوان تر است، همیشه هم بهتر است. مادر بزرگ گفت: قسمت. تو هم گفتی قسمت.« او» هم بر و بر من را نگاه کرد، هنوز نگاهم می کردی که دستت راکشید، تا آخر هم نگاهم کردی یادم می آید.«او» فحشی هم زیر لبی نثارم کرد. تند و تیز بردت.

« ما»

«ما» نداریم. اینجا فقط «من» داریم و «تو»  و «او».

« شما»

« شمایی» که حالا این نوشته را می خوانید، می خواهید بدانید من چه می خواستم بگویم. کمی هم اخم می کنید بی شک. می گویید دخترک وقتمان را تلف کرده با این نوشته ا ش. راستش را بخواهید شما آزادید  هرچه می خواهید فکر کنید. دنبال خط داستانی می گردید یا نظرگاه؟ دنبال تعلیق یا شخصیت اصلی داستان؟ پای خودتان است.من حرف بیشتری ندارم که بزنم. یعنی تا به حال نفهمیدید؟

« ایشان»

این دیگر از آن حرف هاست. «ایشان» دیگر کی باشند، «ایشان» همان « او » است یا « تو » یا گاهی اوقات « مادر بزرگ» . من که نمی توانم هیچ وقت « ایشان » باشم. بگذریم.

من بیشتر دوست داشتم « خودمانیم» هم جز یکی از ضمایر می شد. اما نشده است دیگر، قانون است. کی و چطورش هم من نمی دانم. این روزها قانون را هم که نمی شود عوض کرد یعنی می شود اما سخت می شود، پای خودتان است.

 

پونه ابدالی

بیرمنگهام – چهارم جولای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 21:1  توسط پونه ابدالی  | 

اندک اندک جمع مستان می رسد...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:47  توسط پونه ابدالی  | 

تئاتر« شبح اپرا»بیست و یک سال است که در سالن های  تئاتر لندن اجرا می شود. و می توانم به جرات بگویم یکی از بهترین تئاترهایی بوده که من تا به حال دیده ام. هنرپیشه اولی که نقش « فانتوم» را بازی می کرد« رامین کریم لو» بود. جوانترین هنرپیشه ایی  که تا به حال توانسته موفق به بازی در این نقش بشود. به نظر من با اینکه او از کلیدی ترین ترکیب بازیگری ( صورت) محروم بود ( نیمی از صورت زیر یک ماسک پنهان بود) اما تئاثیر گذارترین نقش را در طول تئاتر در قیاس با بقیه داشت. بخصوص در قسمت دوم که حدودا یک ربع تا بیست دقیقه تمام صورت و اعضای بدنش زیر یک چادر سیاه بزرگ پنهان بود اما صدا و حسی که به بیننده منتقل می شد یکی از زیباترین حس هایی بود که من در این سال ها تجربه کردم. چطور می شود که تو فقط شبح یک هنرپیشه را ببینی و اینطور مجذوبش بشوی؟ نمی دانم.
اطلاعات مربوط به « رامین کریملو» را در این سایت می توانید بخوانید:
رامین کریملو

The Phantom of the opera

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:46  توسط پونه ابدالی  | 

و چتر شد قسمت جدانشدنی زندگی من...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:45  توسط پونه ابدالی  | 

چه خیال وهم ناکی. آسمان خیال من برای حضور تو همه جا یک رنگ است. باز هم حس کردنت توی این دیار غریب، توی این دلواپسی ها و خوشی های لحظه ایی. باز هم بیایی و بچسبی به گوشه ی ذهنم و قلبم را بلرزانی. بعد از اینهمه سال دوری و همت برای فراموش کردنت. امروز دیگر بی انصافی بود. از تلاش کردن برای ندیده گرفتنت خسته شدم. هستی دیگر. امروز هم بودی مثل همیشه انگار. چسبیده به ذهن چسبیده به دل به قلب به بند بند سلول هایم. دست و دلم می لرزید امروز برای هرکاری، بس که همین دور و بر می پلکیدی. چند سال است ندیدمت؟ فرار از آن شهر هم چاره ی کار من نشد انگار.
خسته ام و دلتنگ. آسمان هم که یک بند ابری است.


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 5:8  توسط پونه ابدالی  | 

در حال وبگردی بودم که مطلب حامد را خواندم. هرچند منظور او از ان نوشته افشین قطبی بود و غیره اماچیزی را به خاطرم آورد که حیفم آمد به شما نگویم. اول می خواستم در قسمت نظرخواهیش این مطلب را بنویسم دیدم بهتراست اینجا باشد. فرقی ندارد.هرچند چیزی که می گویم حاصل تجربه ی دوماه زندگی کردن در شهر کمبریج بیشتر نیست. قبل از آنکه بیایم اینجا،قبل از آنکه اصلا جایی باشم غیراز ایران و تهران برای زندگی،همیشه دوستان خارج از کشور رفته از فرهنگ بالای غربی ها می گفتند و طریقه ی رانندگی و آشغال نریختن توی خیابان و چقدر همه اشان باادبند و لبخند می زنند و هرگز از خیابان و چراغ قرمز رد نمی شوند و جایشان را به پیرزن ها می دهند و خلاصه،توی سر ما می زدند تا دلشان می خواست. من از همه جا بی خبر هم دربست قبول می کردم.حسرت می خوردم که ای داد چرا پس ما توی ایران اینطور نیستیم. و خوش بحالشان که آن ها اینقدر باادبند و غیره.
اما خب زندگی در اینجا چیزی دیگری به من نشان داد. روزهای اول باور نمیکردم شاید،نه تنها کسی پشت چراغ قرمز عابر نمی ایستاد که همه بدون استثنا رد می شدند و من با دهان باز نگاهشان می کردم، از آشغالهایی که توی خیابان می ریزند تا دلتان بخواهد عکس گرفتم.برایتان می فرستم اگر خواستید. متلک گفتن و چراغ زدن و بوق زدن؟؟؟ صد رحمت به میدان انقلاب. فردای روزهایی که اینجا مسابقه ی فوتبال هست دلم می خواهد سری به مغازه های نبش خیابان بزنید، شیشه های شکسته.و آشغال سیگار که دیگر پوشش خیابان است .آخر هفته ها کسی کاری ندارد که تو خوابی یا بیدار، مریضی، امتحان داری خیر سرت، تا نیمه های شب صدای عربده کشی هایشان را می شنوی و تا دلت بخواهد صدای عق زدن ها وسط خیابان. اینجایی که من زندگی می کنم کجاست؟ کمبریج! شهر زیبا و دانشجویی بریتانیای کبیر. هفته ی سوم و چهارم بود شاید که یک شب یکی از بچه های خوابگاه را خونین و مالین دیدم توی حیاط، جویا شدم، گفتند کتک کاری اشان شده وسط شهر، بچه های خوابگاه انقدر ترسیده بودند که هنوز هم که هنوز است شب ها تنها بیرون نمی رویم. پلیس هم گفته بود که عادی است این قضایا! عادی؟ بعد ازآن خیلی از پسرهای خوابگاه را دیدم که سرو صورتشان زخمی بود، عادی بود لابد. عادی می شود.
توی سینما با موبایل حرف زدن فقط مختص ما ایرانی ها نیست. آشغال توی خیابان ریختن هم . سرعت رفتن هم.صدای بلند موزیک توی ماشین در نیمه شب هم.
منکر خیلی چیزها نمی شود شد، خیلی چیزهایی که اینها دارند و ما نداریم اما، توی سر خودی زدن و دائم حسرت کشیدن که اینجا اینطور است و ایران اینطور نیست چاره ی کار نیست.
والا هرچه گشتیم آن چیزهایی که دوستان می گفتند پیدا نکردیم. مقداری لبخند زورکی شاید از نسل قدیم و البته تا دلتان بخواهد رنگ رنگ رنگ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 5:8  توسط پونه ابدالی  | 

توی آشپزخانه دست به کمر ایستادم. برای هر شش اتاق یک آشپزخانه. دور تا دور کمد و کشو که روی هر کدام شماره اتاق نوشته شده و یک میز و چهارصندلی وسط آشپزخانه.بدون راه آب برای شستن کف آشپزخانه، چطور ممکن است آخر!

دو سینک ظرفشویی و دو گاز برقی،یک مایکروفر.

سینک ظرفشویی که پر از ظرف های نشسته است بدجور اعصابم را خورد کرده. کاترین پیشنهاد کرده همه را توی یک کیسه بریزم و بگذارم دم در اتاق هایشان. می دانم خیلی از ظرف های کثیفی  که توی سینک است مال پسر نوجوان ترکی است که بی نهایت بی مسولیت است. نصفه شب ها توی راهرو بلند بلند حرف می زند و در را محکم می بندد وظرف هایش را هم که اصلا دوست ندارد بشورد.

هنوز آنقدر جرات ندارم تا کاری را کاترین گفته انجام بدهم. اما خب هرجور شده باید جراتش را پیدا کنم.

چند روزی بود که از راه کالج می آمدم خوابگاه،صبح می رفتم وعصر با هزار بدبختی برمی گشتم. بعد از چهار روز هنوز راه برگشت را گم می کردم. نه جهت یابی خوبی دارم نه به عمرم از نقشه استفاده کرده ام. شانس آوردم کمبریج شهر کوچکی است و خوابگاه ما نزدیک مرکز شهر است و می شود راحت پیدایش کرد.خلاصه بدجور حوصله ام سر رفته بود. کمی روی میز غذاخوری را تمیز کردم و سعی کردم برفک های توی فریزر را پاک کنم تا در فریزر بسته شود که  خدا را شکر شد. یک لیوان چای برای خودم ریختم و کنار پنجره ایستادم ، پنجره آشپزخانه مشرف به حیاط کوچکی است که بچه ها در آن دوچرخه هایشان را پارک می کنند. تمام اتاق ها و آشپزخانه های بلوک های دی و سی و بی مشرف به همین حیاط است. آشپزخانه های بی پرده با لامپ های مهتابی، دانشجویانی که نشسته بودند دور هم و گپ می زدند، یکی داشت قلیان می کشید، یکی داشت آشپزی می کرد، چند نفری مثل من هی می آمدند دم پنجره و برمی گشتند.اما بهرحال همصحبتی داشتند.

صدای در راهرو را که شنیدم فهمیدم یکی از همسایگانم در حال آمدن است.پسر از جلوی درآشپزخانه رد شد. چند دقیقه ایی گذشت و باز برگشت. سلام کرد و خودش را معرفی کرد. درکمدش را باز کرد،البته می دیدم که توی کابینتش چیزی ندارد،بعد در کمدش را بست. من همینطور داشتم نگاهش می کردم. باز سلام کرد و گفت من « ترکی» هستم. گفتم :من هم پونه

گفت: از کجا؟

گفتم: ایران

خدا را شکر اینجا احتیاجی نیست توضیح بدهم که ایران کجاست .با هرکسی حرف می زنم می گوید : خب از کدوم شهرایران؟

پسر گفت: من از عربستان سعودی اومدم

دست دادیم.

 گفت : یک بار دیگر اسمت را می گویی؟

گفتم: پونه

و بعد گفتم: با «پ» شروع می شه . پ واو نون هه

پسر گفت: خب « ب»

گفتم : نه « پ»

پسرگفت: خب «ب» دیگه!

دوزاریم کج بود انگار.

گفت: من اسمم « ترکی» است.

نمی دانم چطور یک عرب می تواند اسمش ترکی باشد، اما بهرحال بود و حتما ترکی در زبان عربی ...

برای بار هزارم بود که داشتم خودم را معرفی می کردم و  می گفتم از کجاآمده ام و آمدنم بهر چیست. و البته چند ماه می خواهم بمانم.

ترکی با خوشحالی گفت: منهم می خواهم شش ماه دیگر بمانم.

بعد مثل ما ایرانی ها گفت: خب کاری نداری؟

شانه بالا انداختم. ترکی رفت. برگشتم و به آشپزخانه روبه روییم نگاه انداختم. چند دختر و پسر دور میز نشسته بودند و غش غش می خندیدند.

 

کمبریج-19 فروردین 87

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:4  توسط پونه ابدالی  | 

بستن چمدان ها و چند ماه دوری
زود خواهد گذشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 17:56  توسط پونه ابدالی  | 

دو سه روز اول که به تنهایی گذشت.تنهایی غذا خوردن و تنهایی پیاده روی کردن.هیچ هم حوصله ی کسی را نداشتم. کتاب هم نخواندم تا به امروز. همش لمیده بودم روبه روی تلوزیون. از شما چه پنهان که هر سه برنامه ی کمدی شبکه های یک و دو  و سه را تماشا می کنم. باز مهران مدیری تکه کلام انداخته است توی دهن مردم « به به ، به به » حالا هرجا می روی همین را می شنوی. چندروز وسطی را رفتم سینما، عید دیدنی، خرید. فیلم « دایره زنگی» بسیار بسیار جالب بود، ریتم تند و فیلم نامه ی عالی و بازیگران خوب، کنار هم یک فیلم عالی را ساخته بود که حلاوتش تا روز بعد از دیدنش توی ذهنتان می ماند.اما « به آهستگی» را دوست نداشتم.خسته شدم از بس از این داستان های تکراری شنیدم.باور کنید. چقدر باید ببینیم یک زن خسته شده از زندگی و غیره و غیره. یک سری به کتاب خانه اتان بزنید تاببینید چقدر از این داستان ها پیدا می کنید.بس است دیگر! هیچ خوشم نیامد از این فیلم نه از بازیگریش نه از داستانش.هیچ.
این چند شب اخیر هم همش به خوش گذرانی های خوشمزه می گذرد. خوردن چاغاله بادام را این روزها فراموش نکنید.
تازه امروز کم کم نم باران زد و انگار تازه بهار دارد ازراه می رسد.
عید جالبی است امسال برای من.سرشار از احساس، وسوسه، رویا، هدف، تمنا...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:33  توسط پونه ابدالی  |