تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه

فرزندم رجب

این کتاب "پیانو در کافه" را که باز می کنم

از داخلش صدای میدان مین و تیر هوایی می آید،ننه.

من دل این چیزها را ندارم،

بیا کتابت را ببر و پس بده پسرم.

قربان تو

مادر رجب*

*روزنامه اعتماد ملی - ص ۲۳ - ۹ تیر ۱۳۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:51 توسط پونه ابدالی |

دراز می کشم روی تخت. به پهلو.چراغ ها خاموش است. کامیونی دارد در دور دست بار آهن خالی می کند. صدای سایش آهن ها و افتادنشان روی هم من را یاد صدای تیر می اندازد. تیراندازییی که همین هفته ی پیش از سعادت آباد صدایش به گوش می رسید.

چشم هایم را که می بندم خودم را در قد و قامت یک تک تیرانداز ماهرفرض می کنم، چیزی شبیه همان تک تیراندازی که در فیلم نجات سرباز رایان بود. همانی که تمرکز می کرد و دعا می خواند قبل از تیر زدن. خیلی دوست داشتم آن شخصیت را.حالا همانطورم. تک تیراندازی دقیق، فرز، باهوش. اما هرچه می کنم نمی توانم بزنم توی قلب یا گلو.

 جایی پناه گرفته ام، دعا هم نمی خوانم، دقیق می شوم توی همان چشمی ، نفسم را حبس می کنم، قطره های عرق را می بینم که روی پیشانیم نشسته  و بعد از لحظه ایی ، بنگ.

می زنم توی زانوتوی ران. شیطنتم گاهی گل می کند و دوست دارم کمی بالاتر از ران را هم نشانه بگیرم که یکهو چشم هایم را باز می کنم . به نفس نفس افتاده ام.

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 9:23 توسط پونه ابدالی |

 

«تفنگ بازی»

 

پسرک ها،

زیر آفتاب داغ تابستان،

با زیرشلواری های رنگ و رو رفته ،

پشت تیر بارهای خیالی نشسته اند

و به دخترکان ،

با آن دامن های گل گلی صورتیشان

شلیک می‌کنند.

 

اسباب بازی فروش ها،

تفنگ های پلاستیکی چینی و روسی را

می چینند پشت ویترین ها.

و با خواندن تیتر روزنامه‌ها لبخند می‌زنند

چه تجارت خوبی !

وقتی می بینند،

پسرکان با عجله،

سپر و تفنگ و کلاه می خرند،

و خواهرانشان را گروگان می گیرند.

 

 

 

دخترک ها اما،

زیر سایبان خلوتی،

گوشه ی حیاط نشسته اند.

وبا انگشت های نازک وکوچکشان،

مورچه های سرباز را،

له می کنند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 19:36 توسط پونه ابدالی |

نشسته ام روبه روی پنجره، بی حرف و مات زده. همان پنجره ایی که شب ها، کنار تن بی رنگش، صدها صدا فریاد می شود، همان پنجره ایی که حالا، معجزه ایی شده است، پنهانی.

آن پنجره ی خاموشی که با آستری سفیدش، من را از جهانم، از آسمانم، از خیابانم، جدا می کرد حالا شب ها، به نعره ی من، می لرزد. به نعره ی من، به صدای من ، انگار اوست که دهان گشوده، که فریاد می کشد.

از نفس که می افتم، حنجره ام که زخمی می شود، بغضم که می ترکد، توی تاریکی خانه، راه می افتم و می روم توی ایوان، طنین صدای تو را، از دور می شنوم، که هرشب، بلندتر از دیشب است و فریادت، ای نازنین، زخمی تر . توی ایوان می ایستم، شمع را روشن می کنم و به صدای تو گوش می دهم که چطور، آسمان تهران را به نعره ات می لرزانی و می بینم، که چطور،گنبد کبود تهران، در گرماگرم این روزهای تابستانی، برای تو، سرخ می شود، اشک می ریزد.

نشسته ام روبه روی پنجره، تو می گویی تابستان گرم است و طولانی، می گویی روزها کش داراست و تنبل، می گویی آن نهال کوچک و تردی که در بهار کاشتی، در تابستان رشد خواهد کرد، می گویی تابستان هم تمام خواهد شد.

چیزی نمی گویم، خسته ام، این اشک های لعنتی، این بغض مدام، این کابوس خون و فریاد،این خشم فروخورده و این تحقیر، از یادم نمی رود.  

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 11:24 توسط پونه ابدالی |

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هرلحظه در او، بیم فروریختن است

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند.

فروغ

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:37 توسط پونه ابدالی |

آنکه چفیه خونین تو را شست من بودم

آنکه فریاد می کشید و تازیانه می زد تو بودی

آنکه زخم تو را مرهم گذاشت من بودم

آنکه پرده دری کرد و کودک می زد تو بودی

آنکه ترا پناه داد در حیاط خانه اش من بودم

آنکه ناسزا گفت و اسلحه کشید تو بودی

آنکه فریادش همه سکوت بود من بودم

آنکه حرمت مسجد شکست تو بودی

آنکه کمرش تا شد و روی زمین افتاد من بودم

آنکه چشم بست و گلوله کشید تو بودی

آنکه چشم به چشم تو دوخته بود من بودم

آنکه خون از دهانش می جوشید من بودم

آنکه ناله ی  پدرش عرش را لرزاند، من بودم.

+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 17:16 توسط پونه ابدالی |

خدایا، هستی؟ نیستی؟ بوده ایی اصلا؟ تصوری؟ ایمانی؟ یقینی؟ شکی؟

خدایا، اشک هایمان را می بینی؟خدایا، اشک می ریزی؟ دود خورده ایی؟ صدای تیر را می شنوی؟ صدای فریاد را می شنوی؟

 خدایا، بوی خون را می شنوی؟ دست های خونی ما را دیده ایی؟ زخم های دلمان را چه؟ زخم های پا و دست و صورتمان را چه؟ 

خدایا، خوابی؟ بیداری؟ گفته بودی بخوان، گفته بودی همت کن، گفته بودی صدا کن، گفته بودی به هرطرف که رو کنم تو هستی، گفته بودی از رگ گردن نزدیک تری، گفته بودی از تو حرکت... خدایا، می شنوی؟ می شنوی؟ می شنوی؟

ما بدون گاز اشک آور هم، گریسته اییم این روزها. ما فریاد الله اکبر سرداده ایم این روزها. ما خون خواه هموطنانمان شده ایم این روزها، خدایا، می شنوی، اینکه هرشب، بیشتر از شب های گذشته، با گفتن اسمت، شهر به لرزه در می آید، می شنوی؟ صدای ما را می شنوی؟ 

« از درد به خود می پیچید، دعایش دستش بود که دولا دولا آمد توی حیاط همان خانه ایی که ما را پناه داده بود، زخم هایش را بستیم، می پیچید از درد، دعایش از دستش نمی افتاد، زخمی بود، کبود بود، خونین بود. بهش آب دادیم، خرما دادیم، سرش را نوازش کردیم. کمی که نشست، حالش که جا آمد، بلند شد، گفتیم نرو، تنها می مانی، کشته می شوی. گفت : تنها نیستم، خدا را دارم. اگر هم کشته شدم، فدای یک تار موی شما.»

خدایا ، می شنوی؟

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 10:40 توسط پونه ابدالی |

با نگرانی به هم نگاه می کنیم.

جمعه ی دیگری بود امروز،

از جمعه ها می ترسم حالا،

بی فردا تا به حال زیسته ایی ؟

بی بهانه ایی برای خندیدن؟

بغض گلویم را می فشرد،

قرص دیازپام را روی زبانم می گذارم،

فردا چه خواهد شد؟

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 22:59 توسط پونه ابدالی |

انگار کسی، ساعت دوازده شب جمعه، دور فیلم زندگیمان را گذاشت روی تند و دیگر قطعش نکرد. انگار همگی امان، یک شبه، پیرشدیم. 

تجربه این روزها، تجربه این راهپیمایی ها، این خبررسانی ها، این همدلی ها، تجربه ی فریاد الله اکبر روی بام، تجربه هرروز گریستن، تجربه ی دیدن شهر که انگار خاک مرده رویش پاشیده اند، تجربه ی کمی نیست بچه ها.

دیروز،با یک نوار مشکی، قلم سبزی را به انگشت هایم گره زدم. شانه به شانه ی تو هموطنم، که بغض داشتی، که آیه ی قران روی کاغذ نوشته بودی، که عکس هم دانشگاهی شهیدت را دستت گرفته بودی، دیروز کنار تو بودم، هموطنم، که با پای لرزان، که با دست لرزان، که ترس خورده و وامانده از آنچه دیده بودی، کنار من ایستاده بودی. دیروز دست های هم را گرفته بودیم ، نباید میانمان فاصله می افتاد، نباید تا بعد از تاریک شدن هوا می ماندیم در خیابان، که ترسیده بودیم این روزها از ضرب چماق. دیروز سکوتمان، معنی دار تر از هر سکوت دیگری، یکپارچه  فریاد بود.

از امروز اما، یک پارچه مشکی پوشیم. می خواهیم برویم حریم امن خدا. خانه ی خدا. که جای تعرض نیست. می خواهیم در سکوت خودمان، برای کشورمان، برای هموطنان شهیدمان، دعا بخوانیم. قران بخوانیم. ذکر بگوییم. نماز بخوانیم. سکوت کنیم. بغض کنیم. گریه کنیم.فکر کنیم.

****

چند نکته و پیشنهاد دارم( برای گردهمایی هایی بعدی) برای دوستانم که می دانم همگی اشان خسته اند و  ماراتن این هفته را خوش درخشیدند انصافا، و البته همه ی این نکات را خودتان مسلما می دانید:

1- در همایش هایی شرکت کنید که مطمئنید از طرف دوستان هردو کاندیدا تصویب شده و مطمئنید که جمعیت زیادی می آید. 

2- با دوستانتان قرار بگذارید، دو نفره یا سه نفره. راه های فرعی را بررسی کنید. محل های امن را نشان بگذارید.

3- با خودتان آب بیاورید، راه ها طولانی و هوا گرم است، آب و خرما یا کشمش برای کسانی که افت فشار دارند بسیار حیاتی است.

4- بازار شایعات داغ است، گوش به زنگ باشید.

5- باند مشکی اتان را روی باند سبز یا سفیدتان ببندید. حالا دیگر مشکی نماد همه ی ماست.

6- از مادرها و مادر بزرگ هایتان بخواهید که برای شما و دوستانتان و یا برای یک مجموعه بزرگتر لقمه درست کنند، لقمه ها را بین مردم و بخصوص آن هایی که سن بالاتر دارند پخش کنید. این کار هم می تواند نماد همبستگی باشد هم کمک (همانطور که در این چند روز البته مشاهده کردیم)

7- می توانیم شب ها همزمان با ساعت الله اکبر گفتنمان، شمع روشن کنیم. 

8- قبل از تاریک شدن هوا مکان تجمع را ترک کنید . ترا به خدا ماجراجویی نکنید که به قیمت خون شما خواهد بود

9- الان گفتن اینکه این تجمعات از طرف طرفداران کدام کاندیدای بخصوص صورت می گیرد فقط موجب دلخوری بقیه هموطنان می شود، الان همه ی گروه ها یکی هستند. دیگر تعصب نباید جایی داشته باشد.

10- وسائل کمک های اولیه در کیفتان مثل باند و بتادین و قرص مسکن برای درگیری های احتمالی بگذارید.

11- از دوستان پزشک خواهش می کنم الفبای کمک های اولیه را در وبلاگ هایشان برایمان توضیح دهند.

12- سعی کنید چند ساعتی را در روز یا حداقل یک ساعت را بدور از هیاهو، تجدید قوا کنید. با دوستانتان یا بدون آنها، سعی کنید بدور از رسانه ها و اخبار باشید . این را از آن جهت می گویم که ممکن است این راه طولانی شود و بعضی هایمان میانه ی راه از نفس بیافتیم. رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود.

13- از اونجایی که موبایل تقریبا به یک وسیله تزئینی تبدیل شده، کارت تلفن و سکه همراه داشته باشید.





+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 9:3 توسط پونه ابدالی |

باند و بتادین را از داروخانه می خرم. خرما و آب از فروشگاه. کیفم را خالی می کنم. قلم و دفتر و کارت شناساییم را می گذارم روی میز خاک گرفته ام. باند و گازاستریل و بتادین را می گذارم توی کیفم،بغضم را می خورم و به پدرم زنگ می زنم، می گوید:نرو. می گویم : تا کی؟ سکوت می کند، دیگر چیزی نمی گوید، خیالم راحت می شود، مطمئن می شوم.

تلفن ها تا وصل می شود، همه با هم صحبت می کنیم.همین که کنار هم هستیم باز خوب است.دلگرمیم.ترسمان می ریزد.تصمیممان قطعی می شود.

 قرارها را دوباره و صد باره با هم چک می کنیم.راه های در رو را بررسی می کنیم، چند جا را نشان می گذاریم برای پنهان شدن.قول می دهیم هیجانی نشویم، ماجراجویی نکنیم. قول می دهیم و راه می افتیم.

 

 مادر بدرقه می کند، دعا می خواند. توی دلم می گویم : حلالم کن به یک لبخند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 14:37 توسط پونه ابدالی |