پی نوشت : کدام آدم باسلیقه ایی را دیده ایدکه موقع خوردن قهوه در استارباکس وسط کمبریج آهنگ ای دختر کابلی گوش بدهد؟

پی نوشت : کدام آدم باسلیقه ایی را دیده ایدکه موقع خوردن قهوه در استارباکس وسط کمبریج آهنگ ای دختر کابلی گوش بدهد؟

« من »
«من» که ساکت و بی خیال نشسته بودم یک گوشه و کاری به کار کسی نداشتم. آهسته می رفتم و آهسته می آمدم. همانطور که مادر بزرگ گفته بود: که گربه شاخم نزنه.
این تو بودی که یکهو و بی هوا پیدایت شد. نگاه کردی ، ولوله انداختی توی زندگیم و همانطور که آمده بودی رفتی. در یک چشم بهم زدن.یک دو.
« تو »
«تو» را که دیدم دست هایم اول لرزید، یا که نه، دلم، همانطور که می گویند انگار یک پروانه توی دلت بال می زند یا یک همچین چیزهایی. چشم هایت قهوه ایی بودند یا خرمایی یادم نمی آید. ناخن هایت را هم تا ته جویده بودی، چه دندان های قشنگی داشتی، مادر بزرگ گفته بود چه دندان هایی داری. من فقط خیره مانده بودم به آن سالک کنار گردنت، به آخ خال قهوه ی درشت روی سیبک گلویت که موقع حرف زدن بالا و پایین می رفت.
« او»
چند سالی شد که من شیفته ی همان خال قهوه ایی ماندم، شیفته ی همان نگاه خمار و همان خنده ها که «او» سر رسید. همانطور که همیشه یک « او » سر می رسد. نمی دانم چطور و نمی دانم چرا. گاهی پیش می آید دیگر نه؟ یکهو یک « او » سر می رسد. همیشه هم زیباتر است، همیشه هم جوان تر است، همیشه هم بهتر است. مادر بزرگ گفت: قسمت. تو هم گفتی قسمت.« او» هم بر و بر من را نگاه کرد، هنوز نگاهم می کردی که دستت راکشید، تا آخر هم نگاهم کردی یادم می آید.«او» فحشی هم زیر لبی نثارم کرد. تند و تیز بردت.
« ما»
«ما» نداریم. اینجا فقط «من» داریم و «تو» و «او».
« شما»
« شمایی» که حالا این نوشته را می خوانید، می خواهید بدانید من چه می خواستم بگویم. کمی هم اخم می کنید بی شک. می گویید دخترک وقتمان را تلف کرده با این نوشته ا ش. راستش را بخواهید شما آزادید هرچه می خواهید فکر کنید. دنبال خط داستانی می گردید یا نظرگاه؟ دنبال تعلیق یا شخصیت اصلی داستان؟ پای خودتان است.من حرف بیشتری ندارم که بزنم. یعنی تا به حال نفهمیدید؟
« ایشان»
این دیگر از آن حرف هاست. «ایشان» دیگر کی باشند، «ایشان» همان « او » است یا « تو » یا گاهی اوقات « مادر بزرگ» . من که نمی توانم هیچ وقت « ایشان » باشم. بگذریم.
من بیشتر دوست داشتم « خودمانیم» هم جز یکی از ضمایر می شد. اما نشده است دیگر، قانون است. کی و چطورش هم من نمی دانم. این روزها قانون را هم که نمی شود عوض کرد یعنی می شود اما سخت می شود، پای خودتان است.
پونه ابدالی
بیرمنگهام – چهارم جولای

توی آشپزخانه دست به کمر ایستادم. برای هر شش اتاق یک آشپزخانه. دور تا دور کمد و کشو که روی هر کدام شماره اتاق نوشته شده و یک میز و چهارصندلی وسط آشپزخانه.بدون راه آب برای شستن کف آشپزخانه، چطور ممکن است آخر!
دو سینک ظرفشویی و دو گاز برقی،یک مایکروفر.
سینک ظرفشویی که پر از ظرف های نشسته است بدجور اعصابم را خورد کرده. کاترین پیشنهاد کرده همه را توی یک کیسه بریزم و بگذارم دم در اتاق هایشان. می دانم خیلی از ظرف های کثیفی که توی سینک است مال پسر نوجوان ترکی است که بی نهایت بی مسولیت است. نصفه شب ها توی راهرو بلند بلند حرف می زند و در را محکم می بندد وظرف هایش را هم که اصلا دوست ندارد بشورد.
هنوز آنقدر جرات ندارم تا کاری را کاترین گفته انجام بدهم. اما خب هرجور شده باید جراتش را پیدا کنم.
چند روزی بود که از راه کالج می آمدم خوابگاه،صبح می رفتم وعصر با هزار بدبختی برمی گشتم. بعد از چهار روز هنوز راه برگشت را گم می کردم. نه جهت یابی خوبی دارم نه به عمرم از نقشه استفاده کرده ام. شانس آوردم کمبریج شهر کوچکی است و خوابگاه ما نزدیک مرکز شهر است و می شود راحت پیدایش کرد.خلاصه بدجور حوصله ام سر رفته بود. کمی روی میز غذاخوری را تمیز کردم و سعی کردم برفک های توی فریزر را پاک کنم تا در فریزر بسته شود که خدا را شکر شد. یک لیوان چای برای خودم ریختم و کنار پنجره ایستادم ، پنجره آشپزخانه مشرف به حیاط کوچکی است که بچه ها در آن دوچرخه هایشان را پارک می کنند. تمام اتاق ها و آشپزخانه های بلوک های دی و سی و بی مشرف به همین حیاط است. آشپزخانه های بی پرده با لامپ های مهتابی، دانشجویانی که نشسته بودند دور هم و گپ می زدند، یکی داشت قلیان می کشید، یکی داشت آشپزی می کرد، چند نفری مثل من هی می آمدند دم پنجره و برمی گشتند.اما بهرحال همصحبتی داشتند.
صدای در راهرو را که شنیدم فهمیدم یکی از همسایگانم در حال آمدن است.پسر از جلوی درآشپزخانه رد شد. چند دقیقه ایی گذشت و باز برگشت. سلام کرد و خودش را معرفی کرد. درکمدش را باز کرد،البته می دیدم که توی کابینتش چیزی ندارد،بعد در کمدش را بست. من همینطور داشتم نگاهش می کردم. باز سلام کرد و گفت من « ترکی» هستم. گفتم :من هم پونه
گفت: از کجا؟
گفتم: ایران
خدا را شکر اینجا احتیاجی نیست توضیح بدهم که ایران کجاست .با هرکسی حرف می زنم می گوید : خب از کدوم شهرایران؟
پسر گفت: من از عربستان سعودی اومدم
دست دادیم.
گفت : یک بار دیگر اسمت را می گویی؟
گفتم: پونه
و بعد گفتم: با «پ» شروع می شه . پ واو نون هه
پسر گفت: خب « ب»
گفتم : نه « پ»
پسرگفت: خب «ب» دیگه!
دوزاریم کج بود انگار.
گفت: من اسمم « ترکی» است.
نمی دانم چطور یک عرب می تواند اسمش ترکی باشد، اما بهرحال بود و حتما ترکی در زبان عربی ...
برای بار هزارم بود که داشتم خودم را معرفی می کردم و می گفتم از کجاآمده ام و آمدنم بهر چیست. و البته چند ماه می خواهم بمانم.
ترکی با خوشحالی گفت: منهم می خواهم شش ماه دیگر بمانم.
بعد مثل ما ایرانی ها گفت: خب کاری نداری؟
شانه بالا انداختم. ترکی رفت. برگشتم و به آشپزخانه روبه روییم نگاه انداختم. چند دختر و پسر دور میز نشسته بودند و غش غش می خندیدند.
کمبریج-19 فروردین 87