تبليغاتX
نوشته های پشت شیشه

زن به جاده چشم دوخته بود. مرد سیگاری آتش زد و پنجره ماشین را پایین کشید و گفت:

- مثه زلزله بود .

زن فرمان را سفت گرفته بود و چشم از جاده برنمی داشت:

- زلزله دیگه دروغ و راست نداره.همونیه که هست.

مرد پکی به سیگارش زد و گفت:

- آره، حداقل زمان داره، تموم می شه.

زن به بیشه زار کنار دستش نگاهی انداخت:

- خوشحالم از اینکه بچه ندارم.

مرد نگاهش را دوخت به نیم رخ زن:

- ناراحتم از اینکه بزرگ شدم.

زن نگاهش نکرد، خیره شد به جاده:

- بی فردا زندگی کردن سخته.

پ ن :وب سایت  نوشته های پشت شیشه هم به روز شد

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:21 توسط پونه |