زن به جاده چشم دوخته بود. مرد سیگاری آتش زد و پنجره ماشین را پایین کشید و گفت:
- مثه زلزله بود .
زن فرمان را سفت گرفته بود و چشم از جاده برنمی داشت:
- زلزله دیگه دروغ و راست نداره.همونیه که هست.
مرد پکی به سیگارش زد و گفت:
- آره، حداقل زمان داره، تموم می شه.
زن به بیشه زار کنار دستش نگاهی انداخت:
- خوشحالم از اینکه بچه ندارم.
مرد نگاهش را دوخت به نیم رخ زن:
- ناراحتم از اینکه بزرگ شدم.
زن نگاهش نکرد، خیره شد به جاده:
- بی فردا زندگی کردن سخته.
پ ن :وب سایت نوشته های پشت شیشه هم به روز شد